سوتی ۱
مکان: جلو سوپرمارکت
یارو داشت میومد بیرون از سوپر مارکت، گفت سلام چطوری؟ منم گفت: سلام عزیز، چاکرم مرسی، شما خوبی؟ بَد دیدم طرف اصن محل نذاشت و همیطوری از من دور شد. بعد فهمیدم داشته با هندزفیری موبایلش حرف میزده. :|
سوتی ۲
مکان: تو اتوبوس در حال بلوتوث بازی
هی بلوتوث میومد، هی من قبول نمی کردم، هی باز میومد من قبول نمی کردم، آخر گفتم این طرف خودش رو کشت بزار بینم چی داره می فرسته. قبول کردیم و یه فیلم بود درباره ظاهراً تاریخ ایران و اینا. ولی صداش کم بود، منم صدایه گوشی رو دادم تا تَه، بعد ناگهان فیلم تاریخی تبدیل شد به این فیلما هستن که نیمه شبا پخش میشه بد خوب نیست زیر ۱۸ سال ببینه، آره شده ازونا حالا این بماند صداش ۳ برابر تصویرش. ینی صداش زیر ۶۶ یا ۶۷ سال بود. بعد من حول شدم گوشی از دستم افتاد پایین زیر دست و پایه ملت، بد در همون حالت صدا فضای اتوبوسرو مذین کرده بود و من هم تقریبا نزدیک بود گوشی رو رها کنم و از پنجره اتوبوس خودم رو پرت کنم بیرون :|
سوتی ۳
مکان: خونه پای تلویزیون
نشتم واسه خودم پایه تی وی داشتیم پی ام سی میدیدم، که یاد دوستم بابک افتادم . گفتم ی اس ام اس بهش بدم خیلی دلم براش تنگ شد یهو. بد منو بابک خیلی راحتیم و کلی هم دیگرو قبل سلام و درود با اس ام اس اول فحش کاری، بعد تازه میگیم خُب سلام چطوری خوبی و اینا. خلاصه، بهش اس ام اس دادم که : مرتیکه خره نفهم، گوساله، عَمت رو فلان و بهمان. کدوم گوری هستی. بعد دیدم جواب نداد، دوباره پیام فرستادم با فحش هایی جذاب تر و گیراتر (از دید بابک) در حد ناموسیُ اینا؛ باز هم دیدم جواب نداد. تصمیم گرفتم قسمت Delivery رو چک کرده تا ببینم اس ام اس ها اصن بهش رسیده یا خیر، بعد از چک متوجه شد که اس ام اس ها به سمت babak نرفته، بلکه به سمت baba رفته. :|
سوتی ۴
مکان: در حال آموزش یاهو میل به مدیر شرکت
خلاصه آقای مدیر (قاسم) به من گفت که بیا این ایمیل رو بهم یاد بده چطور بفرستم یا نگاه کنم، چک کنمُ اینا. گفتم باشه. بَد گفتم ایمیل دارید؟ گفت آره یدونه دارم تو یاهوئه چیه؟ گفتم اوکی خوبه. بعد داشتم همیطور بهش آموزش میدادم. بحث این شد که سرویس های دیگری هم هستن که ایمیل میدن مثل گوگل و مایکروسافت که برگشت به من گفت کدوم بهتره، گفتم گوگل و مایکروسافت هردوشون از یاهو بهتره. ایمیل یاهو رو این بیشتر اینایی که سر در نمیارن از نت یا تازه کارن استفاده میکنن. کلن اونایی که هیچی بارشون نیست :| بعد چند ثانیه در سکوت بهم خیره شدیم :|
سوتی ۵
مکان: در مسیر شرکت
دیر از خواب بیدار شده بودمُ خلاصه تند تند لباسام رو پوشیدم و زدم بیرون سمت شرکت. در مسیر تنها چیزی که داشت کلافم میکرد نگاه ملت بود به خصوص دخترا و خنده هایشان. با خودم میگفتم آخه اینا چرا هی نگاه میکنن می خندن. (خنده هم آماری نبود بگیم دارن آمار میدن، کاملاً واضح بود که تمسخره) خلاصه قاتی پاتی شدیم در اون روز. به شرکت که رسیدم وارد شرکت که شدم دیدم منشی ها منو نگاه کردنُ بعد ۳ ثانیه زدن زیر خنده. گفتم چیه آخه. منشی: پاچه شلواره پایه راستت مونده تو جورابت :| - ینی من کل مسیر رو اینجوری آمدم؟ :|
شما چی؟ شما سوتی دادی؟ بگو خُب
حدود یکسالی میشه که تو این مؤسسه آموزشی دارم کار میکنم. انواع منشی عوض کردیم جاتون خالی . از او منشی های سانتی مانتال و شیک و تروتازه گرفته تا منشی های چادری و سیبیل دار (اسمایلی گشت ارشاد حتی).
حالا ظاهر و این بند و بثات بماند، از همه مهتر آی کیو این بانوان گرامی می باشد. ینی در حد جُلبک. کمتر حتی. بعد کاش به این منشی ها ختم میشد، داوطلباش هم بدتر. حالا از منشی ها گفتم ، داوطلب زنگ زده به منشی ایمیل بده، ایمیل داوطلب اینه مثلا:
example@yahoo.com بعد حالا منشی اینو تحویل من داده : www.example.yahoo.com :|
بعد میگم آخه خانم منشی (فدای او سیبیلات بشم) داخل پرانتز رو تو دلم گفتم البته. این که ایمیل نیست، این شبیه سایته؟
منشی: خوب شاید داده که به سایتش بفرستید؟ :| :| :| :| :|
بله بله، ممکنه ولی من باید به ایمیلش بفرستم، میشه آدرس ایمیلش رو بگیرید؟
منشی: بله، میگیرم.
بعد زنگ میزنه آدرس ایمیل رو میگیره، اینبار اینو تحویل من میده: www.example@yahoo.com :|
خانم این که اشتباهه، اصن بده خودم باهاش تماس بگیرم. زنگ زدم به یارو خود دختره با اعتماد به نفس همین ایمیل بالایی رو بهم داد، منم وقتی فهمیدم مخاطلبام کی هستن ایمیل رو بدون www وارد کردم، ارسال هم شد، دیگه هم زنگ نزدم بهش بگم که درستش چیه تا در جهل مرکب بماند. یَنی اینه وضع من تو محل کار. این تنها بخشی از خاطره ی من از محل کار بود. بعدها خاطرات از این وحشتناکتر هم خواهم گفت.
آنچه در قسمت سوم خواندید: در قسمت قبل کوروش با دیدن شادونه خیلی از شخصیت و حرکاتش تعجب کرد و تصمیم گرفت اونو تعقب کنه تا به خونش بره و کمی بیشتر با او آشنا بشه، در حال رفتن به اونجا با میلاد و کیوان آشنا شد.
قسمت چهارم: و همینطور کیوان داشت به کل سران روستا فحش می داد، از مقامات بالا گرفته تا غیره، حتی از خدا هم شاکی بود. تصمیم گرفتم قبل از اینکه به در زدن خونه شادونه ادامه بدم برم کمی با کیوان صحبت کنم.
- سلام، خوبید شما؟
- گیرم که علیک، حالم خوب نیست، دلم میخواد همه رو خفه کنم، مر گ بر این نظام روستا، حالم به هم میخوره، همش شده پارتی بازی. آهااااا، فهمیدم. خودکشی، بهتره خودکشی کنم. ولی اولش باید بزنم مادر همه اینار به *** بدم.
- WOW، شما خیلی عصبی هستید، بهتره کمی خودتون رو کنترل کنید.
- من؟ عصبی؟ هه، بیشین بینیم بابا، تو چه میدونی روستا چه خبره، هرچی آدمه پدر سوخس رفته رو قدرت ما بدبخت بی چاره ها نشسیم اینجا داریم بندگی میکنیم.
- خُب، چرا شما با مینا همراه نمیشی؟ اون ی حذب تشکیل داده واسه مبارزه با کدخدای روستا، برو کمکش کن.
- مینا؟ مینا۱۸آبان؟ هه، آب ما با زن جماعت تو ی جوب نمیره. عمراً نرم پیش اون زنِ.
و باز شروع کرد زیر لب فحش دادن به هرکی که میومد تو ذهنش. حتی به منم یه فحش داد. با خودم گفتم اگه ی خورده دیگه اینجا بمونم ممکنه همه اجدادم فحش بخورن. ازش فاصله گرفتم و رفتم سمت خونه شادونه. درباره شروع کردم به در زدن، از خونه بقلی یعنی همسایه سمت چپی شادونه، میلاد از خونش اومد بیرون. مثل این که از حمام اومده بودُ حسابی شیک کرده بود و میخواست بره جایی. با خودش زمزمه ای می کرد.
- این توکلی رو من باید حالش رو بگیرم، اصن این توکلی وقتی میخنده صداش یه جوری میشه، قیاقش ی جوری میشه، هیچی هم حالیش نیست ها؟ کلن از این توکلی بدم میاد دیگه، هوووق هووووق
بعد یهو منو دید. (ادامه…)
حرمت – حرمت به افراد، حرمت به تفاوت ها و طرز تفکر و منش متفاوت آن ها است. تصور کنید اگر بنا بود تمام مردم کره ی زمین مانند هم بودند، دنیا چه قدر خسته کننده می شد.
آیا باید حرمت همگان را حفظ کرد؟
بله، باید حرمت تمام انسان ها را حفظ کرد. زیرا بلاخره افرادی هم وجود دارند که ما باید خودمان را مجبور کنیم به آنه ها احترام بگذاریم مثل:
آن ها که مرتباً بوق می زنند. آن ها که لوله ی اگزوز موتور سیکلت شان را دست کاری می کنند تا صدای گوش خراشی بدهد. آن ها که … آن ها که…
و سرانجام آن هایی که حرمت هیچ کس و هیچ چیز را نگه نمی دارند.
حرمت به خارجیان - فراموش نکنیم به محض اینکه به آن طرف مرز قدم بگذاریم، ما هم غریبه و خارجی می شویم. خارجی ها می توانند سیاه پوست، زرد پوست، سرخ پوست باشند (ولی البته هرگز آبی پوست نمی شوند.)
شاید این رنگ ها هستند که بیش تر سفید پوستان را جری می سازند. حرمت آداب و رسوم خارجی ها را حفظ کنیم. با یک سیاه پوست درباره ی برده های سیاه پوست صحبت نکنیم و یک آلمانی را از اعقاب هیلتر نخوانیم.
وقتی یک موجود فضایی را که از کره ی مریخ آمده، دیدید، به او نخندید. یک چینی را که سگ و گربه می خورد مسخره نکنید مگر این که سگ و گربۀ شما را خورده باشد.
توجه: هرگز به یک خارجی نگویید «اجنبی».
حرمت به افراد مستند – افراد مستمند مناعت خود را دارند، آن ها فقر خود را پنهان می کنند. شما هم باید طوری رفتار کنید که انگار فقرشان را نمی بینید. (البته وقتی سائلی را دیدید که از شما درخواست کمک می کند، خودتان را به آن راه نزنید.
چه طور باید به مستمندان نشان دهید که فقرشان را نمی بینید؟
از او پول قرض بخواهید!
توجه: هرگز به احمق ها نگویید احمق بی نوا. حتا اگر آن احمق بی نوا باشد.
حرمت به ثروتمندان – پول دارها زندگی جالب و راحتی ندارند. مغز آن ها دیگر به چیزهای ساده و بامزه و شاد نمی اندیشد. آن ها دیگر نمی دانند برای تفریح بیشتر چه کنند. آن ها دیگر بلد نیستند وقت گذرانی کنند چون وقت برایشان طلا است.
آیا فکر می کنند چون ثروتمند هستند خوشبخت اند و نخواهند مُرد؟ پس بدبخت خوشبخت ها…!
انقد هرچی میشه می ندازن گردن بدحجابی و فتنه و اغتششاش و اینا که دیگه کم کم علل همه حوادث معلوم شده از قبل:
حادثه : زمین خوردن
علت : بد حجابی و نگاه کردن به بد حجاب
حادثه : ترکیدگی لوله آب منزل
علت : اسراف در مصرف آب ، حمایت از فتنه سبز
حادثه : شکستگی پا
علت : اغتشاش و آشوب در خیابان
حادثه : پریدن غذا یا آب در گلو و سرفه زیاد
علت : شعار دادن علیه ولایت فقیه و دولت منتخب
حادثه : دندان درد
علت : متهم کردن بسیجیان جان بر کف بر وابستگی به ساندیس و …
حادثه : ضعیف شدن چشم، خارش چشم
علت : علاقه مندی زیاد به رنگ سبز اموی
حادثه : ماندن دست لای درب، شکستگی یا در دفتن انگشتان
علت : نشان دادن علامت V با انگشتان در خیابان
حادثه : تصادف
علت : بوق زدن زیاد با ماشین برای حمایت از فتنه سبز
حادثه :اتصالی برق و قطعی برق، سوختگی لامپ تصویر تلویزیون
علت : نگاه نکردن و عدم توجه به اخبار جموری اسلامی و نگاه کردن ماهواره
حادثه: گوش درد
علت : گوش کردن به رادیو های بیگانه
حادثه : زلزله
علت: بد حجابی , بی بند و باری , زنا , عدم حمایت از ولی فقیه , علاقه مندی به سبز اموی
حادثه : سیل
علت: تهمت به ولی فقیه , عدم اعتماد به دولت منتخب
حادثه : گرد باد
علت: نادیده گرفتن احکام شرعی در مورد مراسم غیر مذهبی از قبیل چهارشنبه سوری
حادثه : سونامی
علت: کشیدن علائم مربوط به فتنه سبز از جمله V بر روی دیوار
حادثه : خسوف
علت: عدم شرکت در نماز جمعه به امامت نمایندگان ولی فقیه (هاشمی را شامل نمیشود!)
حادثه : کسوف
علت : عدم برخورد و جهاد بر سران فتنه و آشوب گران
حادثه : طوفان
علت : اختشاش و آشوب خیابانی , آتش زدن بانک و اتوبوس
حادثه : طوفان شن
علت : عدم حمایت از طرح هدف مند کردن یارانه های دولت
حادثه : تگرگ
علت : خواندن بیانیه های سران فتنه سبز و توزیع آن ها
حادثه : باران شدید
علت : پوشیدن لباس سبز در خیابان
ساعت ۵ بود که با آژانس از ولنجک با آرتین به سمت محل برگزاری کنسرت حرکت کردیم. نزدیکای برج میلاد جمعیت زیاد و ماشین های فراوان به سمت پارکینگ برج میلاد در حال حرکت بود. ترافیک به حدی بود که تصمیم گرفتیم با آرتین مسیر سربالایی تا خود سالن کنسرت رو پیاده طی کنیم.
به پارکینگ که رسیدم سف طویلی در پشت در آسانسور بود که منتظر مانیدم تا نوبتمان شد و رفتیم داخل. به بالا که رسیدم محیط بسیار بزرگ بود که پشت ما برج میلاد قرار میگرفت و روبرو هم سالن بزرگ کنسرت. در آنجا حدود نیم ساعت پشت در ها مانیدم و آدم های جورواجوری هم در اطرافمون دیده میشد. از دختر پسر های جوان گرفته تا آدم های مسن و پیر. پسری هم آنجا بود که روی تی شرتش عکس سیروان بود و پشت تیشرت برادر سیروان، زانیار.
از مردم خواستن که به دو صف جداگانه زن و مرد تقسیم شوند تا با بازرسی بدنی وارد سالن شوند. بازرسی هم رد کردیم و اینبار در داخل سالن حدود ۴۰ دقیقه پشت در اصلی منتظرم ماندیم. کم کم صدای ملت داشت در میومد و من هم طی این مدت عکس میگرفتم و توئیت می کردم واسه اینکه دوستام ببینن. درها رو باز کردن و در سالن مستقر شدیم. جمعیت هم کم کم اضافه شد تا این که سالن کامل پر شد و پرده ها کنار رفت و سیروان هم شروع کرد به خواندن. البته بعد از کلی سلام و عرض خواهی برای تأخیر در شروع کنسرت.
در طی کنسرت ۲ مأمور هم کنار ما بودند که نگاهشان به این بود که کسی فیلم نگیره و یا دختر یا پسری کاری غیر اخلاقی (رقص) نکنند. : ))
ولی تو مرحله فیلم برداری باید بگم همه داشتن فیلم می گرفتن و فقط میامد به من گیر میداد که فیلم نگیرید که گوشیتون توقیف میشه در حالی که همون لحطه آرتین صندلی بقلی من داشت با خیال راحت فیلم می گرفت و برای می سوال بود که آخه چرا به من گیر میده فقط.
کنسرت به بخش آهنگ های شاد رسید، جاتون خالی هرکی به هرکی شد و دختر پسر کمی رقصیدیم و تقریباً هم کاری از دستشون بر نمی آمد. جالب اینجا بود یکی از مأمورا شبیه این آدم های طالبان بود و یکی دیگه بسیار خوش تیپ و به قول امروزی ها فشن. تا آخر کنسرت کلی خوش گذشت و آهنگ بارون هم خونده نشد که حرس من رو درآورد سیروان با این کارش. زانیار و چند خواننده دیگر هم در کنسرت برای دیدن بودن که سیروان همه ی آنها رو معرفی کرد.
و البته من هم در طی کنسرت عکس میگرفتم و توئیت میکردم. بعد از تمام شدن کنسرت به سمت خانه راه افتادیم و رفتیم یه آلبوم ساعت ۹ دوباره با آرتین خریدیم همینجوری واسه حمایت و اینا.
در پایان تجربه بسیار خوبی بود و لذت بسیار بردیم شدید. به شخصه کنسرت خواننده های داخلی هیچکدوم نخواهم رفت، بجز سیروان، چون تنها خواننده داخلی هست که دوستش دارم و البته تنظیم کننده و آهنگساز و همانطور هم که میدانید بهترین تنظیم کننده حداقل داخل ایران شناخته شده در جامعه ی ایرانی.
باید پس از خواندن سئوال در عرض فقط ۵ ثانیه به آن جواب درست را بدهید در پایان تعداد پاسخهای درست شما ضرب در ۱۰ میشود و میزان آی کیو شما را نشان میدهد.
«پاسخ مورد نظر خودتون رو در بخش نظرات قرار بدهید و به زودی پاسخ رو قرار خواهم داد»
۱= بعضی از ماهها ۳۰ روز دارند بعضی ۳۱ روز چند ماه ۲۹ روز دارد؟
۲= اگر دکتر به شما ۳ قرص بدهد و بگوید هر نیم ساعت ۱ قرص بخور چقدر طول میکشد تا تمام قرصها خورده شود؟
۳= من ساعت ۸ شب به رختخواب رفتم و ساعتم را کوک کردم که ۹ صبح زنگ بزند وقتی با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم چند ساعت خوابیده بودم؟
۴= عدد ۳۰ را به نیم تقسیم کنید وعدد ۱۰ را به حاصل آن اضافه کنید چه عددی به دست می اید؟
۵= مزرعه داری ۱۷ گوسفند زنده داشت تمام گوسفند هایش به جز ۹ تا مردند چند گوسفند زنده برایش باقی مانده است؟
۶= اگر تنها یک کبریت داشته باشید و وارد یک اتاق سرد و تاریک شوید که در آن یک بخاری نفتی یک چراغ نفتی و یک شمع باشد اول کدامیک را روشن میکنید؟
۷= فردی خانه ای ساخته که هر چهار دیوار آن به سمت جنوب پنجره دارد خرسی بزرگ به این خانه نزدیک میشود این خرس چه رنگی است؟
۸= اگر ۲ سیب از ۳ سیب بردارین چند سیب دارید؟
۹= حضرت موسی از هر حیوان چند تا با خود به کشتی برد؟
۱۰= اگر اتوبوسی را با ۴۳ مسافر از مشهد به سمت تهران برانید و در نیشابور ۵ مسافر را پیاده کنید و ۷ مسافر جدید را سوار کنید و در دامغان ۸ مسافر پیاده و ۴ نفر را سوار کنید و سرانجام بعد از ۱۴ ساعت به تهران برسید حالا نام راننده اتوبوس چیست؟
آداب معرفی - هرگز نباید دو نفری را که با هم آشنا نیستند برای مدت طولانی در کنار یکدیگر تنها گذاشت. باید از قبل آن ها را به هم معرفی کرد. یادمان باشد که همیشه فرد پایین دست را (چه از نظر سنی، چه شغلی و …) به فرد بالادست معرفی می کنند.
منظور از بالادست ها این افراد هستند؛
خانم ها (در مقابل آقایان)
مسن ها (در مقابل جوانان)
رؤسای حکومتی (در مقابله بقیۀ افراد)
حتا اگر پدرتان نیز بسیار قابل معرفی باشد، هرگز اول او را به یک دوست جوان معرفی نکنید بلکه دوست را به پدرتان معرفی کنید.
«بابا، دوستم فلانی را معرفی میکنم.»
نه این که:
«آقای فلانی! پدرم را به شما معرفی میکنم.»
اما اگر بر فرض فلانی سیاه پوست است و پدرتان نیز به تبعیض نژادی معتقد است، از قبل پدرتان را از رنگ پوست او با خبر کنید.
اگر هم بعد پدرتان خواست که دوست تان را عوض کنید، پدرتان را عوض کنید.
اگر دوست تان کشفی کرده بد نیست کشف او را نیز یادآوری کنید.
«آقای فلانی را که کاشف قند شور است به شما معرفی میکنم.»
توجه: اگر آقای فلانی هیچ کشفی نکرده نباید بگویید:
«آقای فلانی را که هیچ کشفی نکرده به شما معرفی می کنم.»
برای معرفی بی نوایی که نام فامیل عجیب و بسیار مشکلی دارد کافی است او را با نام کوچکش معرفی کنید.
تو شور و شوق جام جهانی من خیلی دوست دارم آمریکا هم بتونه بالا بیاد. چون کشورش و مردمش رو دوست دارم. اما من نیامدم این پست رو بزنم تا از آمریکا و کشورش تعریف کنم. بلکه موضوع نکته ای دیگری هست که در ذهنم بود و گفتم برای شما هم نقل کنم.
تیم آمریکا اولین بازی خودش رو که در جام جهانی شروع کرد همانطور که دیدیم با انگلیس بود. خیلی دوست داشتم بازی رو آمریکا ببره ولی پیش خودم فکر میکردم که بعیده این اتفاق بیفته. تا این که آمریکا گل مساوی رو زد و برای من خیلی جالب بود. اما موضوع فقط اینجا نیست.
در حین بازی آمریکا و انگلیس با خودم گفتم اگر بخوام بازی آمریکا و بازیشون در جام جهانی رو مثل یک داستان در یک فیلم هالیوودی در نظر بگیرم پس لابد بازی بعد هم اولش رو بد بازی میکنه بعد ناگهان نیمه دوم در دقایق آخر جبران می کنه، درست عین فیلم های هالیوودی که ببیننده رو تا آخرین لحظه ملتحب و نگران میزارن که وای الان چی میشه و فلان و بعد در آخر فیلم و یا آخر بازی ناگهان تیم جبران میکنه و پایان خوش برای فیلم رغم میخوره.
تا این که بازی بعدی آمریکا، این کشور دو گل عقب افتاد تو نیمه اول، برای خیلی ها باورش سخت بود که بتونه دو گل رو جبران کنه؛ من با خودم گفتم اگز بخواد مثلِ فیلم هاشون باشه این دو گل رو جبران میکنه تازه ی گل سوم هم تو دقیقه ۹۰ مثلن میزنه، درست عین فیلم هاشون که تیم ورشی در هر ورزشی حالا باشه، در آخرین ثانیه بازی جبران میکنه و پایان فیلم خوش تمام میشه. بازی ادامه پیدا کرد و در عین ناباوری ۲ گل رو جبران و حتی گل سوم رو زد، اما جالب اینجاست که دیگه بازی بیشتر از اونی که تصورش رو میکردم شبیه فیلم هاشون شد، یعنی داور گل سوم رو قبول نکرد، اونم گل کاملا سالم تا همه چیز به بازی پایانی ختم بشه. یعنی دقیقا همه چیز افتاد برای بازی آخر مرحله اول.
در بازی پایانی هم همانطور که می دانیم کشور انگلیس تونسته بود تیم مقابلش رو ببره و اگر آمریکا بازی خودش رو نمی برد نمی تونست به مرحله بعد بره، در اینجا دقیقا باز حس یک فیلم سینمایی تو سرم بود که ببینده ها مثلا دارن فیلم رو میبینن و خدا خدا میکنن که آمریکا ی گل بزنه. و دیدیم که دقیقا مانند فیلم های سینمایی و هیجانات آخر فیلم آمریکا در دقیقه ۹۰ گل برتری رو میزنه و در اون لحظه من فقط بازی رو مثل یک فیلم سینمایی میدیدم با موزیک متنش که ببینده رو در آخرین لحظه ی فیلم خوشحال کرد و پایان خوش برای فیلم رغم خورد.
حالا به نظر شما آیا این فیلم ادامه داره… یعنی آخر این فیلم سینمایی قراره خوش باشه؟ فیلم سینماییِ جام جهانی با آمریکا که این کشور توش اگر نگیم قهرمان، به ۱ چهارم خواهد رفت یا خیر؟
بخشی از قسمت دوم: داشتم میرفتم خونه اهورا که ناگهان صدای یک دختر که داشت داد می زد و مثل اینکه نصیحتی داره میکنه ملت رو نظرم رو جلب کرد.
قسمت سوم: او با اشتیاق و شوق فراوانی مردم رو به سمت خودش فرا می خوند. از یکی از مردم که اونجا بودن اسمش طرف رو پرسیدن، بهم گفت : اسمش میناست. mina18aban@
- بیاید به من بپیوندید، بیایید. من عمیقاً برای شما احساس نگرانی می کنم، اگر همینطور پیش بریم دیگر توان زندگی در این روستا را نخواهیم داشت. ما باید علیه شورای روستا تظاهرات کنیم و حق خود را بگیریم. بیایید. عمیقاً از شما خواهش میکنم بیایید.
حدود ۱ ساعت فقط میگفت بیایید و بیایید – عمیقا بیایید – منتظر بودم تا حرف هاش تموم بشه تا باهاش صحبت کنم. اطرافش کم کم داشت از وجود مردم خالی میشد تا اینکه آخرش فقط خودش بود که با خودش صحبت می کردم. رفتم جلو.
- سلام
- درود بر شما، شما میایید، عمیقاً از شما برای همراهی خودم تشکر میکنم . بیا و بریم.
- کجا؟
- بریم جلو شورای روستا و حق مردم اینجا رو ازشون بگیریم. بیا، عمیقاً از شما خواهش میکنم بیا.
- ممنون، راستش من اهل این روستا نیستم و دنبال راهی هستیم که از اینجا خارج بشم. فقط کمک نیاز دارم. شما میتونی کمک کنی؟
- من عمیقاً متأسف شدم، اصن نمی دونم چی بگم، این در حالی هست که دوست دارم بیایی ولی عمق وجودم دلش برات سوخت.
احساس کردم این زن کمی هیجانی و ذوق زده هست و بهتر ه در این شرایط فعلن تنهاش بزارم. بنابراین ازش خداحافظی کردم و به سمت خانه ی اهورا رفتم.
اهورا دمِ در ایستاده بود و داشت دم در خونش رو جارو می کرد. با آفتابه آب می ریخت دم در و با جارو تمیز می کرد. منو دید و گفت:
- کجا بودی تو؟ کلی دنبالت گشتم. حسین گفت که دیدتت.
- راستش اومدم بیرون و اولش همسایه ترسناکتون ستایش نظرم رو جلب کرد، بعد هم با حسین آشنا شدم و البته مینا.