کوروش نوشت

روستای توئیتر آباد – قسمت پنجم
آنچه در قسمت چهارم گذشت:

- آآآآآآآآآآآآآخخخخخخخخ. صورتم.

- من وقعاً از شما معذرت میخوام، راستش این توپ رو تازه خریدم از خارج، ذوق زده شدم، تو پرواز قبلیم که داشتم میومدم اینو خریدم. خیلی باحاله. اوه راستی الان فوتباله شما فوتبال می بینید؟ میتونیم با هم ببینیم. بیاید بریم خونه من، بیایید.

دست من رو گرفته بود و من رو به سمت کلبه اش میکشید. همینطور که ازم خواهش میکردم که به خونش برمُ دستم رو می کشید نگاهی به تابلو دره خونش انداختم. پرهام ۲۱aban@

قسمت پنجم:

خونه پرهام پر بود از عکسهای مربیان خارجی فوتبال و چند بازیکن فوتبال، کارشم به نظر کار شبکه یا وب بود. خیلی با شوق از فوتبال حرف میزید. ی ال سی دی بزرگ داشت که داشت توش فوتبال پخش می شد و یه دفترم کنارش که به نظر راجب هر بازی که میدید تحلیل های خودش رو مینوشته.
پرهام: به جان مارادونا کلی خسته ام، نیاز به استراحت دارم، پروازم دارم. خلاصه کلی کار دارم، این پروژه ها هم باید تمام کنم.م شما تشریف داشته باشید تا من بیام.
من: نه ممنون من میرم بیرون مزاحم نمیشم.
پرهام: آخه چرا؟ تشریف داشته باشید. جان مورینیو که میخوام سر به تنش نباشه نمی زارم برید.
من: ممنون، باید برم
پرهام: باشه، هرچور راحتید.
از خونه پرهام بیرون آمدم و گفتم بهتره برم پیش اهورا و ازش بخوام که کمکم کنه برم واگرنه اینجا موندگارم.
خفه شو، بیشور، احمق، حیوان، الدنگ، گوساله، میمون، گاو
یهو این صداهارو شنیدم که کیوان داشت ب یکی میگفت. بله دعوا شده بود و عده ای هم جمع شده بودن واسه دعوا
کیوان: خفه شو، بیشور، احمق، حیوان، الدنگ، گوساله، میمون، گاو
میلاد: بیشینیگ بینم بـــــــــــــــــا. فکر کردی غلط کردی؟ کثافت مرض؟ از جلو چشام خفه شو! واسه من گردن درازی میکنه زبون کُلف. وقتی با من حرف میزنی دهنت رو ببند.
کیوان: بیا جمش کنیم بینم بابا، گوساله، فکر کردی کیی ها؟ بزنم اینجا لهت کنم؟ اصن هوس کردم چند روزی بزنم یکی رو لهه و لورده کنم. متمایلی یا چی؟
میلاد: عددینگی نیستی. جرأتینگ داری بدست به من تا بهت بگم.
دعوا خیلی جدی بود، یهو دیدم کیوان یه بیل اونجا بود برداشت و افتاد دنبال میلاد. میلاد فرار میکرد و داد میزد.
میلاد: یکی جلویه این گوسالینگ رو بیگره. الان منو خفه میکنه. کمـــــــــــــــــــــکینگ کنید.
کیوان: واسا، اگر جرأت داری وا نسا تا بهت بگم، تف تو این زندگی، تف تو این مملکت، تف تو این روستا، اه اه، چرا من زنده ام اصن؟
من نگران شدم و رفتم جلو و بیل رو از کیوان گرفتم.
کیوان: بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه، آقا کوروشه، چطوری؟ خوبی؟ تف تو این زندگی اصن کوروش نه؟؟؟
من: بله بله، تف واقعا؟ دعوا سره چیه حالا چرا دعواتون شده؟
کیوان: این الاغِ زشت فکر کرده خیلی حالیشه، هی اومده با من کل کل میکنه، انقدم اینگ اینگ کرده که پاک دارم قاطی میکنم.
میلاد: خفینگ، ادای منم در نیار، خرم خودتی تازه. چ
کیوان: به من میگی خررررررررر؟؟؟؟
ناگهان کیوان عصبی شد و با کله محکم ضد تو صورت میلاد و دماغ میلاد رو شیکوند. صورتش مَملو از خون شد.
میلاد: آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی ی ی ی ی، بینیم هووووووووووووووووووو، پدسسگ مگه مرض داری کره خرi؟؟؟؟
یهو دیدم یکی داره با داد و بیدا میداد جلو
«رفیق منو میزنی؟؟؟؟؟ آرهههههههه؟ با همین کیبورد نصفت میکنم.» درسته، خودش بود وحید آنلاین
وحید: رفیق منو میزنی؟؟؟؟؟ آرهههههههه؟ با همین کیبورد نصفت میکنم. آرنجم و میکنم تو حلقت، آره، تو حلقت، اصن هرجا که راه بده، هاااا، چیه، آرنج دوست داری؟ دیگه چی دوست داری؟ مرتیکه آرنجی.
ناگهان وحید با کیبورد کامیپیوترش محکم زد تو سر کیوان که کیبورد همونجا به چنیدن تکه تقسیم شد، کیوان هم مثل میلاد سرش کمی گیج رفت و خون مالی شد. باورم نمیشد اینا اینطور خشن دعوا کنن.
کیوان رو میزنیییییییییییییییییییییییی، دهنت رو سرویس میکنمممممممممممممممم، ولدزنا. برگشتم دیدم حسین بود، حسین اچ ام.
حسین: کیوان رو میزنیییییییییییییییییییییییی، دهنت رو سرویس میکنمممممممممممممممم، ولدزنا. مرتکیه اگه جرأت داری بدون سلاح مبارزه کن، سلاح سرد با خودت حمل میکنی؟ کیبورد میزنی تو سره کیوان؟ حالت رو میگرم. قیافه رو هوووووق هوووووووووق، از پشه هایی که میکشم زشت تری. اونا رو هرچی میکشم نمیرم مرحله بعد، شاید با کشتن تو برم مرحله بعد.
اما ماجرا اینجا تمام نشد، داداشش مجید و حاجی هم دنبالش بودن که هرکدوم یک بیل دستشون بود و ب پشتیبانی کیوان اومدن جلو. از طرف دیگر هم دوستان میلاد داشتن میامدن.
پرهام: به جام جهانی قسم اگر مویی از سره وحید آنلاین و میلاد کم بشه خودم شوتتون میکنم تویه دروازه حتی!!! اگه جرأت داری غلط کردی. حالا ببین.
اوضاع داشت بد پیش میرفت و هر لحظه ممکن بود جنگ قبیله ای پیش بیاد بینشون. ممکن بود بزنن هم رو ناکار کنن. خیلی نگران بودم.
بیایید، بیایید بی خیال شوید. عمیقاً برایتان احساس نگرانی میکنم. اصلاً ازتون راضی نیستم حتی. بیایید بی خیال شوید.
مینا ۱۸ آبان بود، داشت نصیحتشون می کرد. با خودم گفتم شاید کارش تأثیر بزاره رو اینا و دعوا رو بی خیال شن.
پرهام: باز این خُله اومد که؟
وحید آنلاین: یکی دست اینو بگیره ببره خونش بابا.
دست مینا رو یکی گرفت و با خودش بردش به سمت خونه خود مینا. هما بود (شاخوم) خیلی آرام دست مینا رو گرفته بودُ به سمت خونش می بردش. مینا هم همینطور در اون حالت داد میزد.
مینا: بیایید، بیایید و به من پیوندید. ناراضی ام ازتون، عمیقاً حتی اصن.
با خودم گفتم بهتره کمی دخالت کنم شاید به خاطر من دعوا رو تموم کنن. رفتم جلو و اول با حسین صحبت کردم که از همه قاتی تر بود.
من: حسین جان بی خیال شو، با دعوا که کاری درست نمیشه.
حسین: خف، ندیدی چطور زد تو صورتش؟ من حاظرم سیگار نکشم ولی بزنم این مرتیکه وحید رو لهش کنم. قیافه رو نگاه، شبیه کیبورد کوشی من میمونه هر هر هر هر هر هر
وحید آنلاین: بمیر بابا، به اینرنت قسم، به گودر قسم دست به من بزنی آپلودت میکنم تو جهنم. کاری هم میکنم دیگه دانلود نشی تو بهشت.
اینطور فایده نداشت، همش داشتن با هم بحث می کردن و هیچکدوم از طرفین هم کوتاه نمی اومدن. یهو دیدم اهورا داره میاد.
من: اهوراااااااااا، اهوراااااااااااا.
اهورا: ای جاااااااااان، چیه عزیزم، بگووووووو.
من: بیا، بیا، اینجا دعوا شده؟
اهورا: چی؟؟؟ کی؟؟؟؟؟ مرگ بر رژیم، درود بر جنبش سبز، مرگ بر بسیجی.
من: چه ربطی داره، خودت رو کنترل کن، دعوا بین اهالی روستاست.
اهورا: ئه؟ جدی؟ کو؟ کیا؟ بینم!!!
اهورا رو فرستادم تا با اونا صحبت کنه شاید بتونه خاتمه بده به دعوا.
اهورا: ای ووووووووووووول، دعوا، بزن لهش کن، بزنش بابا، چرا نگاه میکنید، بزن ناکارش کن، مگه بهت فحش نداده، تو چرا نشستی، پاشو بابا، بیل و بده من تا بهت بگم.
بیل رو از دست مجید داداش حسین گرفت و حمله ور شد به سمت وحید، داشت با سرعت میرفت که بیل رو بکوبه به سمت وحید، نفس ها تو سینه همه حبس شده بود، کسی باورش نمیشُد، ینی میخواست بزنه. بیل رو گرفت بالا و آمد که بکوبه یهو داد زد.
اهورا: آآآآآآآآآآآآآآآآی ی ی ی  چشمممممممممممممممممممممممم، آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی خدااااااااااااااااااااا.
اوه اوه، ستایش بود، با تمام وسایل مجهز به چشم دراوردونش اومده بود، اهورا شانس آورده بود که چشمش رو در نیاورد و فقط اونو کور کرده بود انگار.
ستایش: ساکت شید، و اگرنه انگشت میکنم تو چشمِ تک تکتون. مفهومممممممممممه؟؟؟
حسین: من باید برم، کلی کار دارم، هنوز ی بسته دیگه سیگار مونده بکشم.
مجید: اوه، منم باید برم کتاب حافط و مولوی و اینا رو بخونم و موسیقی گوش کنم و بگا برم. منم رفتم.
وحید: اوووووووووووووووووووووووووف، وزیر صنایع و معادن استعفا داده، باید برم شِی ر کنم خبرشو ، من که رفتم.
پرهام: اوه اوه، بازیه اسپانیاست با نمی دونم کجا، شرط بندی کردم. باید برم ببینم بازی رو، تازه بدشم باید برم پروژه ام رو مرتب کنم و آماده بشم که برم، پرواز دارم. باید برم سفر.
ینی از اوبوهت این زن در عجب مونده بودم. همه ی جوری فرار کردن. مونده بود خود کیوان و میلاد، و البته اهورا که هنوز داشت ناله می کرد.
ستایش: شما دو تا هم پاشید، خجالت داره، پاشید تا با انگشت به چشماتون تجاوز نکردم.
میلاد و کیوان یه نگاه با نفرتی به هم کردن و بلند شدن و رفتن سمت خونه هاشون.
من: ممنونم، واقعاً لطف کردین.
ستایش: چه طوری تو، هنوز که اینجا آویزونی؟ چرا نرفتی.
من: راستش هنوز دنبال یه راهم که بتونم از اینجا برم، وسیله ای چیزی.
ستایش: آه، خُب امیدوارم بتونی پیدا کنی، ولی زور نزن، تاحالا کسی نتونسته از اینجا زنده بره بیرون
من: چی؟؟؟؟؟ چرا؟؟؟؟
و یه لبخندی مرموزی زد و از من دور شد. داشتم کفری میشدم، چرا نباید راهی باشه برای رفتن از اینجا، تصمیم گرفتم برم دور تا دور روستا رو یه دور بزنم. اهورا رو به سمت خونه اش بردم و بهش گفتم که من میرم یه چرخی این اطرف بزنم و زود بر میگردم.
اهورا: با خره من برو؟
من: خر؟ مگه تو خر داری؟
اهورا: آره، یه کم الاغه، ولی خره خوبیه، برش دار برو، فقط خیلی ضعیفه، زود بر گرد.
من: مممم، مرسی ، خیلی خوبه.
خره اهورا رو برداشتم و سوارش شدم، راست میگفت، خره خیلی ضعیف بودُ الاغ، ولی میتونست راه بره. به سمت خارج از روستاه راه افتادم و همینطور از روستا دور می شدم. بیابون بودو بیابون، تا چشم کار میکرد فقط بیابوم می دیدم، باورم نمی شد، انگار وسط یه کویر بزرگ بودیم. دور تا دور روستا رو چرخیدم و هیچی نبود غیر از تپه ای که قطارمان در اونجا سقوط کرده بود، به سرم زد که با همین خره اهورا برم تا اونجا و از بقل ریل قطار بندازم برم تا برسم به ایستگاههی یا جایی. از طرفی هم دلم نمی خواست بدون خداحافظی برم تازه این خره هم مال من نبود. ولی تصمیمم رو گرفتم و به سمت تپه حرکت کردم. آرام آرام به سمت تپه میرفتم و خوشحال از اینکه ممکنه نجات پیدا کنم. یهو احساس کردم یه سایه ای یه لحظه از روم رد شد، به بالای سرم نگاه کردم، خدااااااااااااااااااای من، باورم نمی شد، یه هواپیما بود، ولی به نظر نمی آمد که حالت عادی داشته باشه، انگار داشت دود ازش بلند میشد. با نگاهم تعقیبش کردم. وااااااااااااااای خداااااااا، داشت سقوط می کرد. یه بیشگون از باسن خره گرفتم و مثل اسب شروع کرد به دویدن، با سرعت هواپیما رو دنبال میکردم، بله درسته، داشت سقوط میکرد. هواپیما نزدیکی های روستا داشت سقوط می کرد، خداای من، اگه بخوره به روستا، نابود میشه همه چی. داشت به روستا نزدیک میشد که خوشبختانه روستا رو رد کرد و حدوده ۱ کیلومتر اونورتره روستا به زمین برخورد کرد و شروع کرد به آتش گرفتن. ۱۵ دقیقه طول کشید تا به هواپیما برسم. عده ای از مردم اونجا بودن و همه داشتن نگران و پرشان بودن. داشتن کمک می کردن به همدیگه و عده ای از اونا هم مُرده بودن. صحنه ی خیلی بدی بود. رفتم جلو، یه آقایی رو دیدم که ظاهراً داشت به یک خانم کمک میکرد، رفتم و گفتم سلام. چی شده؟ می تونم کمکتون کنم؟
مرد غریبه؟ ?Hi, Who are you
من: جی؟ شما خارجی هستید؟
مرد غریبه؟ ?What
من: ?Where are you from
مرد غریبه؟ From USA
من: ?USA
مرد غریبه: YES
من: ?What’s Your Name
مرد غریبه: JACK
پایان فصل اول
Сподели:
Edno23 Favit Svejo Twitter Facebook Google Buzz Delicious Google Bookmarks Digg

۱۱ Responses to “روستای توئیتر آباد – قسمت پنجم”

  1. فرزین می‌گه:

    جک؟فک کنم لاست هم اومد توییتر آباد!:))

  2. کیوان می‌گه:

    کوروش خیلی باحاله…دمت گرم. اگه یه کاری کنی من شورشی چیزی راه بندازم خوبه!

    خب این کی بود زد تو سر من؟ رو کن اینجا خودتو!

    میگم بیچاره اهورا نه سر پیاز بود نه ته پیاز, آخرشم ناکار برگشت!!! :)

  3. کیوان می‌گه:

    راستی…تف تو این زندگی…تف!

  4. اهورا می‌گه:

    ای نامرد بی وجدان دزدی که میکنی نمکدون که میشکنی شخصیت صلح طلب ما رو هم که خراب میکنی این غلط کرده بخاد جشم و دراره_ج راحت کور شدم بیشین بینیم_من ج کار به وحید دارم اصلن بزنم لهت کنم میخای داستان واقعی رو بنویسم؟ :دی

  5. اهورا می‌گه:

    مینا رو مثه روانیا نشون داده!
    زیاد فحش استفاده کردی!
    قسمت ابلود و دانلود و نیشکون خره باحال بود!طولانی بود خوب بود!ازفضا کمتر توصیف میکنی!و جنبش سبز و هم مسخره نکن اخطار بود :دی

  6. *a$al* می‌گه:

    وای خدا یعنی مردم از خنده خیلی باحال بود
    یعنی اهالی روستا تا این حد قاطی دارند
    الهی :( حالا اهالی روستا یا این بدبختا چکار می کنند !!!!!!!!!!!

  7. مرسده می‌گه:

    خیلی باحال بود کوروش:)) ببینم نکنه میخای لاست رو هم قاطی روستا کنی؟

  8. مرسده می‌گه:

    فحشا رو کمتر کن یاح یاح یاح
    کمرت چی شد؟دکتر گفته بود یچی زده بیرون چی شد بعدش؟

    • کوروش می‌گه:

      فحش ها همینه باور کن، اگه رکیکاش هست، اونا رو میشه، ولی تو کم کردنش راهی نیست :ی
      کمرم هم بد نیست، باید برم ام آر آی عکس بگیرم.

  9. *a$al* می‌گه:

    اپپپپپپپپپپپپپ کن لطفااااااااااااااااا :)

  10. gharibvand می‌گه:

    بس یار ع آلی بود

Leave a Reply

شبکه های اجتماعی و من

روزشمار

سپتامبر 2010
ش ی د س چ پ ج
« Aug    
 123
45678910
11121314151617
18192021222324
252627282930  

توئیتر من

ديدگاههاي اخير

  • کوروش: می دونم. ولی بعضی از دوستان به دبر و محیطش عادت دارن...
  • کیوان: البته hahlo هنوز کار میکنه ها...
  • کیوان: دید دیری دید دید دید...کوروش! :D...
  • هنردوست: معرفیت کردم. با اجازتون یا بی اجازتون : http://www.honardust...
  • سینا: این Galaxy S چه نصب راحتی داره... من خودم Desire دارم برای ...