کوروش نوشت

روستای توئیتر آباد – قسمت چهارم

آنچه در قسمت سوم خواندید: در قسمت قبل کوروش با دیدن شادونه خیلی از شخصیت و حرکاتش تعجب کرد و تصمیم گرفت اونو تعقب کنه تا به خونش بره و کمی بیشتر با او آشنا بشه، در حال رفتن به اونجا با میلاد و کیوان آشنا شد.

قسمت چهارم: و همینطور کیوان داشت به کل سران روستا فحش می داد، از مقامات بالا گرفته تا غیره، حتی از خدا هم شاکی بود. تصمیم گرفتم قبل از اینکه به در زدن خونه شادونه ادامه بدم برم کمی با کیوان صحبت کنم.

- سلام، خوبید شما؟

- گیرم که علیک، حالم خوب نیست، دلم میخواد همه رو خفه کنم، مر گ بر این نظام روستا، حالم به هم میخوره، همش شده پارتی بازی. آهااااا، فهمیدم. خودکشی، بهتره خودکشی کنم. ولی اولش باید بزنم مادر همه اینار به *** بدم.

- WOW، شما خیلی عصبی هستید، بهتره کمی خودتون رو کنترل کنید.

- من؟ عصبی؟ هه، بیشین بینیم بابا، تو چه میدونی روستا چه خبره، هرچی آدمه پدر سوخس رفته رو قدرت ما بدبخت بی چاره ها نشسیم اینجا داریم بندگی میکنیم.

- خُب، چرا شما با مینا همراه نمیشی؟ اون ی حذب تشکیل داده واسه مبارزه با کدخدای روستا، برو کمکش کن.

- مینا؟ مینا۱۸آبان؟ هه، آب ما با زن جماعت تو ی جوب نمیره. عمراً نرم پیش اون زنِ.

و باز شروع کرد زیر لب فحش دادن به هرکی که میومد تو ذهنش. حتی به منم یه فحش داد. با خودم گفتم اگه ی خورده دیگه اینجا بمونم ممکنه همه اجدادم فحش بخورن. ازش فاصله گرفتم و رفتم سمت خونه شادونه. درباره شروع کردم به در زدن، از خونه بقلی یعنی همسایه سمت چپی شادونه، میلاد از خونش اومد بیرون. مثل این که از حمام اومده بودُ حسابی شیک کرده بود و میخواست بره جایی.  با خودش زمزمه ای می کرد.

- این توکلی رو من باید حالش رو بگیرم، اصن این توکلی وقتی میخنده صداش یه جوری میشه، قیاقش ی جوری میشه، هیچی هم حالیش نیست ها؟ کلن از این توکلی بدم میاد دیگه، هوووق هووووق

بعد یهو منو دید.

- به به، کوروشینگ خودمون، من دارم میرم یه چرخینگ بزنم بیام. خوشالینگ میشم بازم بیایی خونم. راستی بعد از دوشینگ صافینگ کردم خوب شده صورتم؟ بهم میاد؟

- بله، بله خیلی زیبا شدید. بهتون میاد، باشه حالا اگه شد باز هم مزاحمتون میشم.

- نه بابا، خواهشینگ، این حرف ها چیه. ما برویم. بای باینگ. راستی به خونه پرهام هم سَرینگی بزن.

با خودم گفتم پرهام؟ پرهام دیگه کیه؟ خدا بخیر کنه. از پنجره سعی کردم تو خونه شادونه رو ببینم، هر کاری میکردم تو خونه واضح معلوم نبود. یهو یه صدای از سمت راستم اومد.

- هوم، نیستش.

نگاهی به راست کردم، یه خانم بود. خیلی عجیب به نظر می رسید. و مرموز.

- سلام، شما؟

- ها؟

- شما کی هستید؟ شما می دونید چرا شادونه درو باز نمی کنه؟

- هوم، اون تنهاست مثلن. خَستَس.

- ینی چی؟ ینی بالاخره نمیخواد درو باز کنه؟

- اوهوم، واسا باز میکنه

با خودم گفتم این دیگه کیه؟ چقدر کم حرفه، به زور چهار کلمه حرف میزنه، کمی عقب عقب اومدم با بتونم رو تابلو خونه اش رو بخوم تا متوجه اسمش بشم. شاخوم shaakhum@

ازش تشکر کردم  و رفتم سمت در خونه شادونه که در بزنم ناگهان در خونه باز شد. خودش بود، شادونه. درو باز کرد.

- سلام، بفرمایید، شما در زدید؟

- سلام، بله، راستش، راستش ینی من شما رو دیدم، بعد بعد خواستم بگم که، خواستم بگم که شما …

- من چی؟ شما همون آقا نیستید که جلو خونه اهورا بود؟

- بله، بله، من همونم، اگه یادتون باشه شما من رو هم دیدید، یادتونه؟

- آره، یادمه، خب کی چی؟ از من چی می خوای؟

- خُب، راستش دیدم خیلی ناراحتیت، داشتید با خودتون حرف میزدید، گفتم شاید بتونم کمکتون کنم.

- تو کمکِ من کنی؟ لازم نکرده، من کمک شما رو نمیخوام. من تنهام و تنهایی رو دوست دارم، خسته ام، حال ندارم، میفهمی؟ حالا برو.

- ولی ، ولی آخه…

- ولی نداره، بخوای مزاحم بشی به دوستم ستایش میگم چشماتو از کاسه در بیاره. برو، فقط برو میخوام تنها باشم.

خیلی خیلی به نظر تنها میومد، ولی نمیدونم چرا کلن انقد دوست داشت تنها باشه، خیلی غمگین بود.

- هوم، دیدی؟

شاخوم بود، نگاه کردم سمتش و اونم به من نگاه کرد

- ها؟ چیه؟ اوه اوه رو گازه، برم

و رفت تو خونه و در خونه اش رو محکم بست. کمی جا خورده بودم خیلی ناراحت بودم، ی نگاه کلی به روستا کردم. خونه های کلبه ای شکل، که جلو همه یه تراس داشت. آفتاب هم در حال غروب بود و از بین دوتا کلبه میشد دیدش که داره غروب می کنه، صحنه ی خیلی قشنگی بود. خیلی دلم گرفته بود، داشتم بر میگشتم سمت خونه اهورا که از بین همون دو کلبه یکی رو دیدم که از فاصله ی دور اصن شبیه آدم نبود. کمی چلوتر رفتم، یه آدم رو دیدم که از سروکولش دستگاه های کامپیوتری آویزون بود. ی کوله پشت بود که توش یه لپ تاپ بود و کلی سیم به خودش وصل کرده بود، دستش هم یه گوشی بود که سرش تو گوشی بود و داشت یه چیزی تایپ میکرد. ی عینک هم به چشمش بود که فقط ی شیشه داشت و به نظر عینک چشم نبود بلکه از عینک هایی بود که میشه باهوش فیلم دید. تصمیم گرفتم تعقیبش کنم ببینم کجا میره. یواش یواش حرکت میکردم و سرش از تو گوشی بیرون نمی آمد. رفت تو یه کلبه که رو تابلو جلو درش زده بود وحید آنلاین Vahid@

رفت تو کلبه و در خونه رو بست. از پشت پنجره ی اتاقش داخل رو نگاه کردم دیدم نشسته پشت کامیپوتر خونش و شروع کرد با کامپیوتر خونه تایپ کردن و وَر رفتن. در خونه اش رو زدم. و درو باز کرد.

- سلام، بفرمایید.

- سلام، من کوروش همستم، میتونم بیام تو؟

بعد شروع کردم با گوشیش تایپ کردن و همزمان چیزی رو که تایپ می کردم زمزمه هم میکرد. میگفت: الان یکی اومده درخونم میگه سلام من کوروشم.

- ببخشید؟ شما دارید چی کار میکنید؟

- من؟ دارم اطلاع رسانی میکنم، بفرمایید کارتون چیشه؟

بعد شروع کرد همین دیالوگ رو نوشتن و فرستادن. به نظر می آمد آدمی باشه که کارش صبح تا شب با اینترنت باشه، خیلی برام جالب بود، چشمش رو از تو مانیتور در نمی آورد. ناگهان با خودم گفتم اینترنت؟ مگه روستای اینچا اینترنت داره؟

- ببخشید شما چطور به اینترنت دسترسی دارید؟ مگر اینجا اینترنت داره؟

- اینرنت؟ اینترتنت چیه؟

- پس دارید با گوشیتون چی کار میکنید؟ چی رو میفرستید؟ این کارا واسه چیه پس؟

- آها اینا؟ اطلاع رسانی میکنم، اطلاع رسانی؟ (بعد باز هم دیالوگ قبلیمون رو داشت تایپ میکرد.

- شما بیا تو ، بفرما.

خودش راه افتاد تو کلبه اش و من هم دنبالش، تو کلبش پر از عکس روزنامه های پارپوره از خبرهای مهم بود، انواع نشانه های شبکه های اجتماعی رو هم تو خونش رو دیوار چسبانده بود و همزمان با دیدن اینها صدای تایپش کردنش که با صفحه کلید کامپیوتر کار میکرد رو میشنیدم. ناگهان داد زد:

- ای آرنجم تو دهنت، پس چرا اینطوری شد این؟

- چی شد؟ چه اتفاقی افتاد؟

- برق رفت، حالا چی کار کنم؟ الان از دنیای خبر دور میموم. اوه اوه، گودر رو بگو، الان میشم +۱۰ بهم میخندن، من باید +۱۰۰۰ باشم همیشه. نه نه، امکان نداره، آرنجم تو دهن عمه اداره برق، آرنجم تو دهن عمه مخابرات حتی. پاشم، پاشم برم پیش نیما nima@، شاید اون بتونه کمکم کنه، اون خیلی سرش میشه.

خیلی بهم ریخته بود، به نظر خیلی عادت به کار با اینترنت داشت، نشته بود ی گوشه و سرش تو گوشیش بودُ داشت به عمه ی مخابرات و اداره برق توهین میکرد. از خونش بیرون آمدم. دیگه واقعا حوصله ام داشت سر میرفت، تصمیم گرفتم ی کاری کنم، ی کاری مهم، آره، بهترین کار بود، تصمیم گرفتم از روستا بزنم بیرون، ولی چطوریش رو نمیدونسم. با خودم گفتم شاید بهتره برم خونه اهورا و با اون مشورت کنم. شاید اون بتونه کمکم کنه، وسلیله ای چیزی در اختیارم بگزاره تا باهاش بتونم خارج بشم از روستا. شروع کردم دویدن به سمت خونه اهورا. یهو یه توپ فوتبال محکم خورد تو صورتم.

- آآآآآآآآآآآآآخخخخخخخخ. صورتم.

- من وقعاً از شما معذرت میخوام، راستش این توپ رو تازه خریدم از خارج، ذوق زده شدم، تو پرواز قبلیم که داشتم میومدم اینو خریدم. خیلی باحاله. اوه راستی الان فوتباله شما فوتبال می بینید؟ میتونیم با هم ببینیم. بیاید بریم خونه من، بیایید.

دست من رو گرفته بود و من رو به سمت کلبه اش میکشید. همینطور که ازم خواهش میکردم که به خونش برمُ دستم رو می کشید نگاهی به تابلو دره خونش انداختم. پرهام ۲۱aban@

ادامه دارد …

Сподели:
Edno23 Favit Svejo Twitter Facebook Google Buzz Delicious Google Bookmarks Digg

۹ Responses to “روستای توئیتر آباد – قسمت چهارم”

  1. parasto0o0o می‌گه:

    لایک کوروش خیلی خوب‌ه :D

  2. مهدی شریف می‌گه:

    بازم مث همیشه عالی بود

  3. nimsede می‌گه:

    ajaaaaaaaab bahalinge in dastanet:))

  4. پوریا می‌گه:

    :))
    این وحید آنلاین رو خیلی باحال توصیف کرده بودی!
    فرخنده گشتیم

  5. کیوان می‌گه:

    نیگا نیگا! کوروش منو کرده پاچه گیر! مگه دستم بهت نرسه!

  6. کیانا می‌گه:

    داستانت داره جالب میشه :دی

  7. اهورا می‌گه:

    سلام کورش اره خوندم همون موقع که گذاشتی ی غلط املایی هم داشتی ی کم بیشتر در مورد افراد توضیح بده اینجوری باید دوسه سال بنویسی بنده خدا :دی
    موفق باشی

  8. *a$al* می‌گه:

    تنکس . باحال بود اما امیدوارم بهتر بششششششششششششه

  9. [...] درباره ام روستای توئیتر آباد – قسمت پنجم نویسنده کوروش, در تاریخ تیر ۲۶م, ۱۳۸۹ در دسته گوناگون آنچه در قسمت چهارم گذشت:  [...]

Leave a Reply

شبکه های اجتماعی و من

روزشمار

سپتامبر 2010
ش ی د س چ پ ج
« Aug    
 123
45678910
11121314151617
18192021222324
252627282930  

توئیتر من

ديدگاههاي اخير

  • کوروش: می دونم. ولی بعضی از دوستان به دبر و محیطش عادت دارن...
  • کیوان: البته hahlo هنوز کار میکنه ها...
  • کیوان: دید دیری دید دید دید...کوروش! :D...
  • هنردوست: معرفیت کردم. با اجازتون یا بی اجازتون : http://www.honardust...
  • سینا: این Galaxy S چه نصب راحتی داره... من خودم Desire دارم برای ...