بخشی از قسمت دوم: داشتم میرفتم خونه اهورا که ناگهان صدای یک دختر که داشت داد می زد و مثل اینکه نصیحتی داره میکنه ملت رو نظرم رو جلب کرد.
قسمت سوم: او با اشتیاق و شوق فراوانی مردم رو به سمت خودش فرا می خوند. از یکی از مردم که اونجا بودن اسمش طرف رو پرسیدن، بهم گفت : اسمش میناست. mina18aban@
- بیاید به من بپیوندید، بیایید. من عمیقاً برای شما احساس نگرانی می کنم، اگر همینطور پیش بریم دیگر توان زندگی در این روستا را نخواهیم داشت. ما باید علیه شورای روستا تظاهرات کنیم و حق خود را بگیریم. بیایید. عمیقاً از شما خواهش میکنم بیایید.
حدود ۱ ساعت فقط میگفت بیایید و بیایید – عمیقا بیایید – منتظر بودم تا حرف هاش تموم بشه تا باهاش صحبت کنم. اطرافش کم کم داشت از وجود مردم خالی میشد تا اینکه آخرش فقط خودش بود که با خودش صحبت می کردم. رفتم جلو.
- سلام
- درود بر شما، شما میایید، عمیقاً از شما برای همراهی خودم تشکر میکنم . بیا و بریم.
- کجا؟
- بریم جلو شورای روستا و حق مردم اینجا رو ازشون بگیریم. بیا، عمیقاً از شما خواهش میکنم بیا.
- ممنون، راستش من اهل این روستا نیستم و دنبال راهی هستیم که از اینجا خارج بشم. فقط کمک نیاز دارم. شما میتونی کمک کنی؟
- من عمیقاً متأسف شدم، اصن نمی دونم چی بگم، این در حالی هست که دوست دارم بیایی ولی عمق وجودم دلش برات سوخت.
احساس کردم این زن کمی هیجانی و ذوق زده هست و بهتر ه در این شرایط فعلن تنهاش بزارم. بنابراین ازش خداحافظی کردم و به سمت خانه ی اهورا رفتم.
اهورا دمِ در ایستاده بود و داشت دم در خونش رو جارو می کرد. با آفتابه آب می ریخت دم در و با جارو تمیز می کرد. منو دید و گفت:
- کجا بودی تو؟ کلی دنبالت گشتم. حسین گفت که دیدتت.
- راستش اومدم بیرون و اولش همسایه ترسناکتون ستایش نظرم رو جلب کرد، بعد هم با حسین آشنا شدم و البته مینا.
- به به، پس همه رو می شناسی دیگه، خسته نباشی. بیا بیا، این آفتابه رو بگیر آب بپاش رو زمین تا من جارو کنم. بعد فرچه رو بردار بکش رو دیوار کلبه تا حسابی تمیز بشه. دستت درد نکنه. من خیلی خسته ام. برم بخوابم!!!
اهور رفت تو و من موندم و آفتابه و جارو و فرچه و البته در و دیوار خونه اهورا. شروع کردم به جارو کردن دمِ در و دیوار. حسابی مشغول کار بودم که یه دختر توجه من رو به خودش جلب کرد. به نظر خیلی تو خودش میومد و به حالتی تکیه به دیوار داشت قدم می زد و انگار زیر لب با خودش حرف میزد. همینطور داشتم بهش نگاه می کردم که ناگهان اونم به من نگاه کرد. می خواستم خودم رو بزنم به اون راه که مثلاً ندیدمش ولی دیر شده بود و او کاملا متوجه من شده بود. ی لبخند به من زد که باعث شد خود به خود منم بهش یه لبخند بزنم. با نگاه تعقیبش کردم تا ببینم به کدوم خونه میره، بعد از چند تا خونه رد کردن رفت تو خونه ای که رو درش زده بود شادونه @shadooone
همش از خودم سؤال می کردم چرا انقد ناراحت بود، چرا با خودش حرف میزد، انگار پر از غصه بود. بنابراین تصمیم گرفتم برم سمت خونش تا باهاش بیشتر آشنا بشم. تو راه حسین رو دیدم که داشت با مجید داداشش سر سیگار دعوا می کردن، طبق معمول از خونه ستایش صدای آی چشمم آی چشمم می ومد. به خونه شادونه نزدیک شدم که خونه بقلیشون توجه من رو جلب کرد. یه آقایی بود خوش تیش با تریپی مُدرن که داشت با خودش آواز می خوند رو در خونه اش رو باز می کرد که بره تو. من و دید و با هیجان فریاد زد:
- بـــــــــــــــــه، سلام، چطوری آقا؟ شما رو نمی شناسم. خوبینگ؟
- سلام، ممنونم، راستش من تازه اومدم اینجا. (به در خونه اش نگاه کردم و دیدم اسمش میلاد هست. @Milaad.
- بفرماینگ داخلینگ؟ خوشالینگ میشیم.
- خیر، ممنون راستش داشتم میرفتم خونه ی شا… (پرید تو حرفم)
- بفرماینگ، بفرماینگ، خجالت نکشینگ، خوشالینگ میشم.
دست من رو به زور گرفت و به خونه اش برد. خونه ی جالبی داشت، خیلی مرتب و تروتمیز، همه چیز سر جای خودش بود.
- خب، تعریفینگ کن ، چه خبرینگ؟ من که خیلی کوفتینگ هستم، داشتم میامدم خونه یه دوشینگ بعدش صافینگ و بعدشم خوشکینگ و تفرحینگ داشته باشم که شما رو دیدم. بفرماینگ میوه. اصله ها!
- ممنوم، راستش اگر اجازه بدید من برم بیرون، راستش میخواسم برم خونه ی همسایه بقلیتون.
- کی؟ شادونه؟ نرو بیخودی بابا. خودت رو اذیت می کنی.
- چرا؟ چطور مگه؟
- اون خیلی وقته تنهاست و تنها زندگی میکنه، کلاً حوصله ی کسی رو نداره، خیلی وقته نخندیده و کلن دختریه که ناراحتینگه.
- چرا؟ دلیلش چیه؟ نمی دونید چرا؟
- نه بابا، مدلینگشه، بیخیالینگش شو، من میرم دوشینگ بگیرم. شما اینجا هستی تا من بیام؟
- نه، مرسی من باید برم، با اجازه.
- باشه، خوشالینگ شدم.
از خونه میلاد بیرون زدم و رفتم به سمت در خونه شادونه. در زدم، اما کسی جواب نداد، بازم در زدم و همینطور در زدم ولی بازم کسی جواب نداد. یکی از دور منو دید و گفت:
- درو باز نمیکنه، زور نزن (بعد شروع کرد به فحش دادن) مرده شوره این روستا رو ببرن. حالم از این روستا بهم میخوره، اه اه، با اون رئیسش. اعصاب ندارم بزنم همه رو له کنم.
دم در خونش نشته بود و دائم فحش میداد و فحش میداد. نگاهی کردم رو تابلوی خونه اش، کیوان @nutrione
ادامه دارد… قسمت چهارم
=)) بمیری،من اینجوریم؟امان از همسایه بد،خب پدرجان مهمون می خواد بیاد چرا می پرونیش؟
:))))) قسمت اول رو نتونستم باز کنم، ولی دوم و سوم رو خوندم؛ خیلی با نمک و قشنگ نوشتی؛ خیلی خوشم اومد؛ لطفاً ادامه اش بده :دی
جالب بود پسر،ایشالا قسمت های بعدی :) ادامه بده
لینک قسمت اول درست شد دوستان – میتونید از بخش دسته ها به قسمت گوناگونه رفته و در آنجا نیز قسمت اول رو بخونید. مرسی از حمایتاتون.
ایول کوروش. اعصاب ندارم رو خوب اومدی :دی ادامه بده عزیز….
الان میفرستمت بالاترین
بچه بیو برو به کارت برس نون مفت نداریم ها:) نگاه زده در و دیوار زده خراب کرده بذار امشب حساب تو میرسم زیر کار در میری ها:)
kheili bahal bood makhsoosan miladesh :p
کلی خندیدم . عجب دوستایی و روستایی
خیلی باحال بود . مرسسسسسسسسسی
من هم توی این روستا هستم؟ :دی @Azization
تو این روستا دوستای توئیتریم که معولا سبک خاصی رو تو توئیت دنبال میکنن هستن، شما هم زیر نظر میگیرم اگه دیدم تیکه ی خاص خودت رو داری میایی تو داستان حتما ;)