در قسمت قبل (برای خواندن قسمت اول داستان کلیک کنید) دیدیم که کوروش بر اثر چپ کردن قطارش در جنگل آواره شده و به روستای که در آن نزدیکی پیدا کرده بود رفت. در آنجا تعداد زیادی خانه رو دید که قصد داشت به یکی از این خانه ها مراجعه کنه شاید بتونه کمک بخواد و نجات پیدا کنه.
—————————————-
یه خونه بود که خیلی نظرم رو جلب کرد، ظاهراً اسم صاحب خونه Ah0ra@ بود. در رو زدم، صدایی آمد که: کیه؟
- سلام، میشه در رو باز کنید؟
- اومدم.
صدای پاهاش که به طرف در می اومد رو می تونستم بشنوم که همینطور داشت نزدیک و نزدیکتر می شد. در رو باز کرد. یه مرد سراسر سبز پوش با عینک دودی تو اون هوای تاریک :))
- بفرمایید
- سلام، راستشن من گم شدم، یعنی در واقع قطار ما چند کیلومتر اونورتر چپ کرده، متأسفانه همه مسافرا مُردن و فقط من زنده موندم. ببخشید اسم شما چیه؟ اهورا؟
یک لبخند خیلی پر معنا زد و گفت:
- اوهوم، بیا تو، بیا تو
داخل خونه اش شدم، همه جای خونه پر از پرچم های سبز رنگ بود و یک سری اعداد مثل ۲۲، ۱۸ و غیره. و همانطور که گفتم پیراهن و شلوار سبز رنگ تَنِش بود.
- شما رنگ سبز رو خیلی دوست دارید؟
- ها؟ سبز؟ آها، خُب آره، رنگ سبز رنگ پیروزیه، رنگ عشقه، رنگه امید و تغییر و تحوله
- پس شما خیلی آدم سیاسی باید باشید.
- نه، سیاسی نیستم سیاسیمون کردن. ببخشید، من یک لحظه برم دشوری بیام شاید فرجی شد.
بلند شد و به دستشویی رفت و منم تو این فرصت یک نگاهی به در و دیوار خونه اش انداختم. ی لپ تاپ رو میزش بود و با ی لیوان و ی پوستر از قبر کورش هم زده بود پشت سرش به نظر می اومد همیشه اینجا باشه وحسابی آدم سیاسی و طرفدار جنبش سبز باشه، اما برام جالب بود که همچین آدمی تو این روستای دور افتاده چی کار می کرد!از به قول خودش دَشوری آمد بیرون و گفت:
- خب فرجی نشد. بهتره امشب رو اینجا خونه من بخوابید تا فردا صبح تا ببینیم چی میشه.
- باشه، بسیار خُب، مرسی که قبول کردید امشب رو پیشه شما بمونم.
- خواهش می کنم.
شب رو خونه اهورا خوابیدم.مثه اینکه از شیراز اومده تو این روستا و داره زندگی می کنه! همش نگران این بودم که تا صبح چی میشه، اصلاً اینجا کجاست که من آمدم. توئیتر آباد دیگه چه جور روستاییه بدبختی به روستا هم نمی خوره.
صبح با صدای عرعر خری از خواب پاشدم، ظاهراً خَر اهورا بود. هیچکی خونه نبود، اهورا از خونه بیرون بود و من هم تنها در خانه. پا شدم یه آبی به صورتم زدم و از خونه زدم بیرون، خب می شد گفت که کمی روستا برعکس دیشب شلوغ تر بود و آدما توش رفت آمد می کردن. رفتم و بیرون خونه ی اهورا تو تراسش که صندلی قرار داشت نشتم و به منظره و خونه های اطراف نگاه می کردم.
به تابلوی خونه بقلی یه نگاه انداختم، روش نام Dushize@ (دوشیزه) خورده بوده. داشتم به تابلو نگاه می کردم که دیدم صدای داد و بیداد از تو همون خونه بلند شد، یکی داشت داد میزد، آی چشمم، آی چشمم، بلند شدم و کمی نزدیکتر رفتم دیدم یک نفر از خونه بیرون آمد در حالی که دستش رو روی چشم سمت راستش گرفته و داره آه و ناله می کنه و گریه که آی چشمم کور شد. خانمی پشت سر او از در بیرون آمد و با صدای بلند خطاب به شخص گفت: اگه یه بار دیگه همچین حرفی بزنی اون یکی چشمتم در می آرم.
به نظر می آمد این دختر همان دوشیزه ای باشد که نامش روی تابلو بود، نگاهش به من افتاد و من کمی حول شدم بعد درود گفتم و او هم گفت: درود هَمی بَسی. جلوتر رفتم و شروع کردم باهاش حرف زدن:
- شما باید دوشیزه باشید درسته؟
- بله، حال شما چطوره؟ خوبید؟ تازه اومدین اینجا؟
- بله، من گم شدم راستش قطارمون چند کیلومتر اونورتر چپ کرد و …. منم اومدم اینجا تا شاید راهی باشه تا به شهرم برگردم.
- خوش آمدی، بفرمایید داخل
ی لحجه مشهدی قشنگی داشت، احتمالا مشهدی بوده و آمده بود روستا.
- نه ممنون، مزاحم نمیشم.
- میگم بیا داخل، انگشت می کنم تو چشمت ها!!!
- wow، باشه، باشه، بفرمایید.
وارد خونش شدم، در و دیوار خونه پر از عکس چشم بود و لوازم خرید هم گوشه ی خونه افتاده بود. چندتا وسیله ی عجیب غریب هم گوشه ی اتاقش بود که ازش پرسیدم:
- ینا چیه هستند؟ مثل اَنبر می موند.
- اینا مخصوص در آوردن چشمه، هر کدوم یه کاربرد داره. باید بزنی چشم ههمه رو دراری اصلاً، هرکی حرف بزنه چشماشو در میارم. تا حالا ۴ تو شوهر کردم همشون کور شدن، طلاقم دادن. تو هم زیاد حرف بزنی انگشت میکنم تو چشمت هااااااا! اصن بزار انگشت کنم تو چشمت، خواهش میکنم، خیلی انگشتم میاد الان. اصن چشمات خیلی قشنگه، جون میده انگشت بکنی توشون. بزار انگشت کنم تو چشمت، بزار دیگه.
خیلی ترسیده بودم، ظاهراً کار ایشون در آوردن چشم بود. فقط دوست داشتم یک فرصت پیش بیاد به یک بهانه ای خارج بشم. یادم اهورا افتادم. از اجازه گرفتم که برم بیرون اهورا منتظرمه که گفت
- باشه برو، نخواستم اصلاً، منم دارم میرم خرید، خدا کنه خریدم طول نکشه. امروز از بابا هم که پول گرفتم دیگه، کار هرروزمه اصلاً :دی
از کلبه ی دوشیزه بیرون آمدم. داشتم بر می گشتم سمت خونه که دیدم ی شخصی دمِ در خونش نشتسه و داره با خودش حرف میزنه، رو تابلو دمِ درِ خونش زده بود EchEm@ (حسین). چندین بسته سیگار کنارش افتاده بود و داشت با همچنان سیگار می کشید و با خودش حرف میزد. همش هم میگفت:
- من چرا نمی میرم ؟ چقدر عمر کنم؟ فکر کنم دارم سرطان می گیرم؟ فکر کنم دارم تموم میشم. زندگی خیلی چرته، شایدم من چرتم.
یهو با صدای بلند داد زد:
- حاجی کجاست؟ حاجی؟ ای لعنت بر دایال آپ. بهتره برم پیش حاج خانم اصن .
تعجب کردم، با خودم گفتم مگه اینترنت هم دارن اینجا! و بیشتر از اون از این آدم، خیلی شخصیت عجیبی داشت. یهو رو به من گفت:
- سیگار داری؟
- خیر، سیگاری نیستم.
- اه، باید برم سر کوچه سیگار بخرم خودم، شایدم دادم مجید بخره، اصن شایدم هم دادم مجید بخره هم خودم بخرم. مجیددددددددددد؟ کجایی تو؟
مجید داداشش بود ظاهراً. با خودم گفتم بهتره برگردم خونه اهورا، ی خورده دیگه اینجا واسم یا سیگاری میشم یا فیلسوف. داشتم میرفتم خونه اهورا که ناگهان صدای یک دختر که داشت داد می زد و مثل اینکه نصیحتی داره میکنه ملت رو نظرم رو جلب کرد.
ادامه دارد … (قسمت سوم)
خیلی خنده دار و جالب بود
فقط تو نقل داستان عجله نکن ، تنوع بده ، یکنواخت نشه یک موقع
تازه روستای ما شب ها شلوغ می شه!
واقعا خیلی خنده دار بود!
شخصیت هارو ادامه بده باهاشون خدافظی نکن
(البته این ها پیشنهاد بودن)
صد در صد علی رضا جان، شخصت ها هستند. اتفاقاتی قراره بیفته که خواهید دید با حضور همه :))
از نظر من توئیتر اباد داستانی آمیخته از طنز و واقعیته
این داستان را واقعا دوست دارم اما پیشنهاد می کنم شیرینی داستان را تا اخر حفظ کنی
تا دوستانت تا اخرین خط داستان همراهیت کنند برای من که فوق العاده شیرین و دلنشین بود .
پس سعی کن ادامه بدی
angosht to cheshmet kourosh :)). Kheili khandidam. Fealan k man shodam zalem to in rosta :d. Jalebe vali ro dialoga bishtar bayad deghat koni.
بچه کجایی بدو بیا خونه :دی عالی بود کورش منتظر بقیه اش هم هستیم :دی
این جوری که از ستایش گفتی یاده نادر شاهه افشار افتادم ، با هم همشهریم هستن :دی
خیلی باحال بود، برا خودت نویسنده ای هستیا
منتظر قسمت سومیم