انقد هرچی میشه می ندازن گردن بدحجابی و فتنه و اغتششاش و اینا که دیگه کم کم علل همه حوادث معلوم شده از قبل:
حادثه : زمین خوردن
علت : بد حجابی و نگاه کردن به بد حجاب
حادثه : ترکیدگی لوله آب منزل
علت : اسراف در مصرف آب ، حمایت از فتنه سبز
حادثه : شکستگی پا
علت : اغتشاش و آشوب در خیابان
حادثه : پریدن غذا یا آب در گلو و سرفه زیاد
علت : شعار دادن علیه ولایت فقیه و دولت منتخب
حادثه : دندان درد
علت : متهم کردن بسیجیان جان بر کف بر وابستگی به ساندیس و …
حادثه : ضعیف شدن چشم، خارش چشم
علت : علاقه مندی زیاد به رنگ سبز اموی
حادثه : ماندن دست لای درب، شکستگی یا در دفتن انگشتان
علت : نشان دادن علامت V با انگشتان در خیابان
حادثه : تصادف
علت : بوق زدن زیاد با ماشین برای حمایت از فتنه سبز
حادثه :اتصالی برق و قطعی برق، سوختگی لامپ تصویر تلویزیون
علت : نگاه نکردن و عدم توجه به اخبار جموری اسلامی و نگاه کردن ماهواره
حادثه: گوش درد
علت : گوش کردن به رادیو های بیگانه
حادثه : زلزله
علت: بد حجابی , بی بند و باری , زنا , عدم حمایت از ولی فقیه , علاقه مندی به سبز اموی
حادثه : سیل
علت: تهمت به ولی فقیه , عدم اعتماد به دولت منتخب
حادثه : گرد باد
علت: نادیده گرفتن احکام شرعی در مورد مراسم غیر مذهبی از قبیل چهارشنبه سوری
حادثه : سونامی
علت: کشیدن علائم مربوط به فتنه سبز از جمله V بر روی دیوار
حادثه : خسوف
علت: عدم شرکت در نماز جمعه به امامت نمایندگان ولی فقیه (هاشمی را شامل نمیشود!)
حادثه : کسوف
علت : عدم برخورد و جهاد بر سران فتنه و آشوب گران
حادثه : طوفان
علت : اختشاش و آشوب خیابانی , آتش زدن بانک و اتوبوس
حادثه : طوفان شن
علت : عدم حمایت از طرح هدف مند کردن یارانه های دولت
حادثه : تگرگ
علت : خواندن بیانیه های سران فتنه سبز و توزیع آن ها
حادثه : باران شدید
علت : پوشیدن لباس سبز در خیابان
ساعت ۵ بود که با آژانس از ولنجک با آرتین به سمت محل برگزاری کنسرت حرکت کردیم. نزدیکای برج میلاد جمعیت زیاد و ماشین های فراوان به سمت پارکینگ برج میلاد در حال حرکت بود. ترافیک به حدی بود که تصمیم گرفتیم با آرتین مسیر سربالایی تا خود سالن کنسرت رو پیاده طی کنیم.
به پارکینگ که رسیدم سف طویلی در پشت در آسانسور بود که منتظر مانیدم تا نوبتمان شد و رفتیم داخل. به بالا که رسیدم محیط بسیار بزرگ بود که پشت ما برج میلاد قرار میگرفت و روبرو هم سالن بزرگ کنسرت. در آنجا حدود نیم ساعت پشت در ها مانیدم و آدم های جورواجوری هم در اطرافمون دیده میشد. از دختر پسر های جوان گرفته تا آدم های مسن و پیر. پسری هم آنجا بود که روی تی شرتش عکس سیروان بود و پشت تیشرت برادر سیروان، زانیار.
از مردم خواستن که به دو صف جداگانه زن و مرد تقسیم شوند تا با بازرسی بدنی وارد سالن شوند. بازرسی هم رد کردیم و اینبار در داخل سالن حدود ۴۰ دقیقه پشت در اصلی منتظرم ماندیم. کم کم صدای ملت داشت در میومد و من هم طی این مدت عکس میگرفتم و توئیت می کردم واسه اینکه دوستام ببینن. درها رو باز کردن و در سالن مستقر شدیم. جمعیت هم کم کم اضافه شد تا این که سالن کامل پر شد و پرده ها کنار رفت و سیروان هم شروع کرد به خواندن. البته بعد از کلی سلام و عرض خواهی برای تأخیر در شروع کنسرت.
در طی کنسرت ۲ مأمور هم کنار ما بودند که نگاهشان به این بود که کسی فیلم نگیره و یا دختر یا پسری کاری غیر اخلاقی (رقص) نکنند. : ))
ولی تو مرحله فیلم برداری باید بگم همه داشتن فیلم می گرفتن و فقط میامد به من گیر میداد که فیلم نگیرید که گوشیتون توقیف میشه در حالی که همون لحطه آرتین صندلی بقلی من داشت با خیال راحت فیلم می گرفت و برای می سوال بود که آخه چرا به من گیر میده فقط.
کنسرت به بخش آهنگ های شاد رسید، جاتون خالی هرکی به هرکی شد و دختر پسر کمی رقصیدیم و تقریباً هم کاری از دستشون بر نمی آمد. جالب اینجا بود یکی از مأمورا شبیه این آدم های طالبان بود و یکی دیگه بسیار خوش تیپ و به قول امروزی ها فشن. تا آخر کنسرت کلی خوش گذشت و آهنگ بارون هم خونده نشد که حرس من رو درآورد سیروان با این کارش. زانیار و چند خواننده دیگر هم در کنسرت برای دیدن بودن که سیروان همه ی آنها رو معرفی کرد.
و البته من هم در طی کنسرت عکس میگرفتم و توئیت میکردم. بعد از تمام شدن کنسرت به سمت خانه راه افتادیم و رفتیم یه آلبوم ساعت ۹ دوباره با آرتین خریدیم همینجوری واسه حمایت و اینا.
در پایان تجربه بسیار خوبی بود و لذت بسیار بردیم شدید. به شخصه کنسرت خواننده های داخلی هیچکدوم نخواهم رفت، بجز سیروان، چون تنها خواننده داخلی هست که دوستش دارم و البته تنظیم کننده و آهنگساز و همانطور هم که میدانید بهترین تنظیم کننده حداقل داخل ایران شناخته شده در جامعه ی ایرانی.
باید پس از خواندن سئوال در عرض فقط ۵ ثانیه به آن جواب درست را بدهید در پایان تعداد پاسخهای درست شما ضرب در ۱۰ میشود و میزان آی کیو شما را نشان میدهد.
«پاسخ مورد نظر خودتون رو در بخش نظرات قرار بدهید و به زودی پاسخ رو قرار خواهم داد»
۱= بعضی از ماهها ۳۰ روز دارند بعضی ۳۱ روز چند ماه ۲۹ روز دارد؟
۲= اگر دکتر به شما ۳ قرص بدهد و بگوید هر نیم ساعت ۱ قرص بخور چقدر طول میکشد تا تمام قرصها خورده شود؟
۳= من ساعت ۸ شب به رختخواب رفتم و ساعتم را کوک کردم که ۹ صبح زنگ بزند وقتی با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم چند ساعت خوابیده بودم؟
۴= عدد ۳۰ را به نیم تقسیم کنید وعدد ۱۰ را به حاصل آن اضافه کنید چه عددی به دست می اید؟
۵= مزرعه داری ۱۷ گوسفند زنده داشت تمام گوسفند هایش به جز ۹ تا مردند چند گوسفند زنده برایش باقی مانده است؟
۶= اگر تنها یک کبریت داشته باشید و وارد یک اتاق سرد و تاریک شوید که در آن یک بخاری نفتی یک چراغ نفتی و یک شمع باشد اول کدامیک را روشن میکنید؟
۷= فردی خانه ای ساخته که هر چهار دیوار آن به سمت جنوب پنجره دارد خرسی بزرگ به این خانه نزدیک میشود این خرس چه رنگی است؟
۸= اگر ۲ سیب از ۳ سیب بردارین چند سیب دارید؟
۹= حضرت موسی از هر حیوان چند تا با خود به کشتی برد؟
۱۰= اگر اتوبوسی را با ۴۳ مسافر از مشهد به سمت تهران برانید و در نیشابور ۵ مسافر را پیاده کنید و ۷ مسافر جدید را سوار کنید و در دامغان ۸ مسافر پیاده و ۴ نفر را سوار کنید و سرانجام بعد از ۱۴ ساعت به تهران برسید حالا نام راننده اتوبوس چیست؟
آداب معرفی - هرگز نباید دو نفری را که با هم آشنا نیستند برای مدت طولانی در کنار یکدیگر تنها گذاشت. باید از قبل آن ها را به هم معرفی کرد. یادمان باشد که همیشه فرد پایین دست را (چه از نظر سنی، چه شغلی و …) به فرد بالادست معرفی می کنند.
منظور از بالادست ها این افراد هستند؛
خانم ها (در مقابل آقایان)
مسن ها (در مقابل جوانان)
رؤسای حکومتی (در مقابله بقیۀ افراد)
حتا اگر پدرتان نیز بسیار قابل معرفی باشد، هرگز اول او را به یک دوست جوان معرفی نکنید بلکه دوست را به پدرتان معرفی کنید.
«بابا، دوستم فلانی را معرفی میکنم.»
نه این که:
«آقای فلانی! پدرم را به شما معرفی میکنم.»
اما اگر بر فرض فلانی سیاه پوست است و پدرتان نیز به تبعیض نژادی معتقد است، از قبل پدرتان را از رنگ پوست او با خبر کنید.
اگر هم بعد پدرتان خواست که دوست تان را عوض کنید، پدرتان را عوض کنید.
اگر دوست تان کشفی کرده بد نیست کشف او را نیز یادآوری کنید.
«آقای فلانی را که کاشف قند شور است به شما معرفی میکنم.»
توجه: اگر آقای فلانی هیچ کشفی نکرده نباید بگویید:
«آقای فلانی را که هیچ کشفی نکرده به شما معرفی می کنم.»
برای معرفی بی نوایی که نام فامیل عجیب و بسیار مشکلی دارد کافی است او را با نام کوچکش معرفی کنید.
تو شور و شوق جام جهانی من خیلی دوست دارم آمریکا هم بتونه بالا بیاد. چون کشورش و مردمش رو دوست دارم. اما من نیامدم این پست رو بزنم تا از آمریکا و کشورش تعریف کنم. بلکه موضوع نکته ای دیگری هست که در ذهنم بود و گفتم برای شما هم نقل کنم.
تیم آمریکا اولین بازی خودش رو که در جام جهانی شروع کرد همانطور که دیدیم با انگلیس بود. خیلی دوست داشتم بازی رو آمریکا ببره ولی پیش خودم فکر میکردم که بعیده این اتفاق بیفته. تا این که آمریکا گل مساوی رو زد و برای من خیلی جالب بود. اما موضوع فقط اینجا نیست.
در حین بازی آمریکا و انگلیس با خودم گفتم اگر بخوام بازی آمریکا و بازیشون در جام جهانی رو مثل یک داستان در یک فیلم هالیوودی در نظر بگیرم پس لابد بازی بعد هم اولش رو بد بازی میکنه بعد ناگهان نیمه دوم در دقایق آخر جبران می کنه، درست عین فیلم های هالیوودی که ببیننده رو تا آخرین لحظه ملتحب و نگران میزارن که وای الان چی میشه و فلان و بعد در آخر فیلم و یا آخر بازی ناگهان تیم جبران میکنه و پایان خوش برای فیلم رغم میخوره.
تا این که بازی بعدی آمریکا، این کشور دو گل عقب افتاد تو نیمه اول، برای خیلی ها باورش سخت بود که بتونه دو گل رو جبران کنه؛ من با خودم گفتم اگز بخواد مثلِ فیلم هاشون باشه این دو گل رو جبران میکنه تازه ی گل سوم هم تو دقیقه ۹۰ مثلن میزنه، درست عین فیلم هاشون که تیم ورشی در هر ورزشی حالا باشه، در آخرین ثانیه بازی جبران میکنه و پایان فیلم خوش تمام میشه. بازی ادامه پیدا کرد و در عین ناباوری ۲ گل رو جبران و حتی گل سوم رو زد، اما جالب اینجاست که دیگه بازی بیشتر از اونی که تصورش رو میکردم شبیه فیلم هاشون شد، یعنی داور گل سوم رو قبول نکرد، اونم گل کاملا سالم تا همه چیز به بازی پایانی ختم بشه. یعنی دقیقا همه چیز افتاد برای بازی آخر مرحله اول.
در بازی پایانی هم همانطور که می دانیم کشور انگلیس تونسته بود تیم مقابلش رو ببره و اگر آمریکا بازی خودش رو نمی برد نمی تونست به مرحله بعد بره، در اینجا دقیقا باز حس یک فیلم سینمایی تو سرم بود که ببینده ها مثلا دارن فیلم رو میبینن و خدا خدا میکنن که آمریکا ی گل بزنه. و دیدیم که دقیقا مانند فیلم های سینمایی و هیجانات آخر فیلم آمریکا در دقیقه ۹۰ گل برتری رو میزنه و در اون لحظه من فقط بازی رو مثل یک فیلم سینمایی میدیدم با موزیک متنش که ببینده رو در آخرین لحظه ی فیلم خوشحال کرد و پایان خوش برای فیلم رغم خورد.
حالا به نظر شما آیا این فیلم ادامه داره… یعنی آخر این فیلم سینمایی قراره خوش باشه؟ فیلم سینماییِ جام جهانی با آمریکا که این کشور توش اگر نگیم قهرمان، به ۱ چهارم خواهد رفت یا خیر؟
بخشی از قسمت دوم: داشتم میرفتم خونه اهورا که ناگهان صدای یک دختر که داشت داد می زد و مثل اینکه نصیحتی داره میکنه ملت رو نظرم رو جلب کرد.
قسمت سوم: او با اشتیاق و شوق فراوانی مردم رو به سمت خودش فرا می خوند. از یکی از مردم که اونجا بودن اسمش طرف رو پرسیدن، بهم گفت : اسمش میناست. mina18aban@
- بیاید به من بپیوندید، بیایید. من عمیقاً برای شما احساس نگرانی می کنم، اگر همینطور پیش بریم دیگر توان زندگی در این روستا را نخواهیم داشت. ما باید علیه شورای روستا تظاهرات کنیم و حق خود را بگیریم. بیایید. عمیقاً از شما خواهش میکنم بیایید.
حدود ۱ ساعت فقط میگفت بیایید و بیایید – عمیقا بیایید – منتظر بودم تا حرف هاش تموم بشه تا باهاش صحبت کنم. اطرافش کم کم داشت از وجود مردم خالی میشد تا اینکه آخرش فقط خودش بود که با خودش صحبت می کردم. رفتم جلو.
- سلام
- درود بر شما، شما میایید، عمیقاً از شما برای همراهی خودم تشکر میکنم . بیا و بریم.
- کجا؟
- بریم جلو شورای روستا و حق مردم اینجا رو ازشون بگیریم. بیا، عمیقاً از شما خواهش میکنم بیا.
- ممنون، راستش من اهل این روستا نیستم و دنبال راهی هستیم که از اینجا خارج بشم. فقط کمک نیاز دارم. شما میتونی کمک کنی؟
- من عمیقاً متأسف شدم، اصن نمی دونم چی بگم، این در حالی هست که دوست دارم بیایی ولی عمق وجودم دلش برات سوخت.
احساس کردم این زن کمی هیجانی و ذوق زده هست و بهتر ه در این شرایط فعلن تنهاش بزارم. بنابراین ازش خداحافظی کردم و به سمت خانه ی اهورا رفتم.
اهورا دمِ در ایستاده بود و داشت دم در خونش رو جارو می کرد. با آفتابه آب می ریخت دم در و با جارو تمیز می کرد. منو دید و گفت:
- کجا بودی تو؟ کلی دنبالت گشتم. حسین گفت که دیدتت.
- راستش اومدم بیرون و اولش همسایه ترسناکتون ستایش نظرم رو جلب کرد، بعد هم با حسین آشنا شدم و البته مینا.
در قسمت قبل (برای خواندن قسمت اول داستان کلیک کنید) دیدیم که کوروش بر اثر چپ کردن قطارش در جنگل آواره شده و به روستای که در آن نزدیکی پیدا کرده بود رفت. در آنجا تعداد زیادی خانه رو دید که قصد داشت به یکی از این خانه ها مراجعه کنه شاید بتونه کمک بخواد و نجات پیدا کنه.
—————————————-
یه خونه بود که خیلی نظرم رو جلب کرد، ظاهراً اسم صاحب خونه Ah0ra@ بود. در رو زدم، صدایی آمد که: کیه؟
- سلام، میشه در رو باز کنید؟
- اومدم.
صدای پاهاش که به طرف در می اومد رو می تونستم بشنوم که همینطور داشت نزدیک و نزدیکتر می شد. در رو باز کرد. یه مرد سراسر سبز پوش با عینک دودی تو اون هوای تاریک :))
- بفرمایید
- سلام، راستشن من گم شدم، یعنی در واقع قطار ما چند کیلومتر اونورتر چپ کرده، متأسفانه همه مسافرا مُردن و فقط من زنده موندم. ببخشید اسم شما چیه؟ اهورا؟
یک لبخند خیلی پر معنا زد و گفت:
- اوهوم، بیا تو، بیا تو
داخل خونه اش شدم، همه جای خونه پر از پرچم های سبز رنگ بود و یک سری اعداد مثل ۲۲، ۱۸ و غیره. و همانطور که گفتم پیراهن و شلوار سبز رنگ تَنِش بود.
- شما رنگ سبز رو خیلی دوست دارید؟
- ها؟ سبز؟ آها، خُب آره، رنگ سبز رنگ پیروزیه، رنگ عشقه، رنگه امید و تغییر و تحوله
- پس شما خیلی آدم سیاسی باید باشید.
- نه، سیاسی نیستم سیاسیمون کردن. ببخشید، من یک لحظه برم دشوری بیام شاید فرجی شد.
بلند شد و به دستشویی رفت و منم تو این فرصت یک نگاهی به در و دیوار خونه اش انداختم. ی لپ تاپ رو میزش بود و با ی لیوان و ی پوستر از قبر کورش هم زده بود پشت سرش به نظر می اومد همیشه اینجا باشه وحسابی آدم سیاسی و طرفدار جنبش سبز باشه، اما برام جالب بود که همچین آدمی تو این روستای دور افتاده چی کار می کرد! » ادامه مطلب
شب ک میخوام بخوابم، (معمولا دیگه زودتر از ۱ نیمه شب نمی خوابم) میگم گوشی رو بزارم ساعت مثلاً یک ربع به هفت زنگ بزنه تا بیدار بشم.
ساعت یک ربع به هفت میشه، گوشیم زنگ می خوره، بدون اینکه هوشیار باشم بلافاصله قطعش میکنم و خواب می مونم.
شب بعد تصمیم می گیرم که هم یک ربع به هفت بزارم هم ساعت ۷٫
فردا گوشی زنگ میخوره ۱ ربع به هفت و باز به طور غیر هوشیار قطعش میکنم و خواب می مونم تا ۷ که میشه دوباره زنگ می خوره و اینبار هوشیار قطعش میکنم و با خودم هی فکر میکنم که خب دیگه الان پاشم دیگه، ساعت ۷ شده و باید آماده شم.
تو همین افکار هستم که یهو مادرم صدام میزنه پاشو دیگه بابا ساعت ۷:۳۰ هست. خواب موندی o_O
بع له، افکار نبوده اونا که، بلکه خواب بوده و من تصورم بر این بوده که دارم فکر می کنم و ساعتم هنوز همان ۷ است، نهایتاً ۷:۰۵ در حالی که خیر ساعت ۷:۳۰ شده است.
این تقریباً داستان هر روز من هست. فقط خوبیش اینکه که گاهی ۱۵ دقیقه کمتر خواب می بینم. شاید راهکاری باشه براش، ولی هنوز پیداش نکردم.