دنیس هاپر بیش از هر چیز با فیلم ” ایزی رایدر” شهرت جهانی یافت و نقش آفرینی متفاوت او در این فیلم طغیان گرانه در حافظه سینما دوستان ثبت شد.
هاپر که با بیماری سرطان پروستات دست و پنجه نرم می کرد دو ماه پیش در مراسم ثبت ستاره و اثر دست و پایش در راهروی مشاهیر هالیوود به شکلی آشکار نزار و ضعیف به نظر می رسید.
هاپر فعالیت سینمایی خود را در دهه ۱۹۵۰ با ایفای نقش هایی کوتاه در فیلم های استودیویی همچون ” یاغی بی آرمان” و ” غول” آغاز کرد.بعد ها او به موازات بازیگری به فیلمسازی مستقل نیز روی آورد و با ساخت فیلم “ایزی رایدر” در طلیعه دهه ۷۰ توجه محافل سینمایی را به خود جلب کرد.او در مجموع ۸ فیلم را کارگردانی کرد که از مهم ترین آنها می توان به فیلم ” رنگ ها” محصول ۱۹۸۸ اشاره کرد.
در دهه ۱۹۸۰ و با بالا رفتن سن ، هاپر به عنوان یکی از اولین گزینه های نقش های منفی در هالیوود بدل شد و در فیلم هایی چون ” مخمل آبی” و ” سرعت” در نقش آدم های شریر ظاهر شد.
هاپر علاوه بر این ها عکاس ماهری نیز بود و چندین نمایشگاه عکس در لس آنجلس برگزار کرد.در کارنامه بازیگری هاپر ایفای نقش در بیش از ۲۰۰ فیلم سینمایی و سریال تلویزیونی دیده می شود که از مهم ترین آنها می توان به ” جدال در اوکی کورال” ، ” اینک آخر الزمان” ، ” ماهی پر جنب و جوش” ، ” بیوه سیاه” ، ” نقطه جوش” ، ” دنیای آب” ، ” مرثیه” و ” رای مخفی” اشاره کرد.
اگر سازندگان و طراحان سریال LOST (گمشده) بخواهند این سریال را ملموس و فیزیکی تمام کنند تنها یک راه حل منطقی خواهند داشت وگرنه به دام مفاهیم ناملموس و خزعبل ماوراء الطبیعه می افتند که البته من هرگز فکر نمی کنم قصد سازندگانش این باشد. پدید آورندگان لاست با منحرف نمودن اذهان از جنبه فیزیکی، تماشاچیان را به سمت دنیای غیرفیزیکی و مهمل منحرف می کنند در حالیکه به نظر من آنها مجبورند تنها و فقط تنها توضیحات ذیل را در قسمت نهایی به تماشاچی بازگویند تا بلکه شش سال از وقت مردم دنیا را بابت دیدن این سریال به هدر نداده باشند.
اما آن راز منطقی و مهم چیست؟ جواب: بّعد چهارم هندسی!
راز اصلی نهفته در دل این سریال تنها با دید جهان چهار بعدی قابل حل است. ابتدا بگذارید با ذکر یک مثال کمی با این مفهوم بّعد آشنا شویم و سپس به سراغ لاست برویم.
فرض کنید دنیایی وجود دارد که ساکنان آن فقط دو بّعد دارند. یعنی فقط طول و عرض. یک صفحه کاغذ را در نظر بگیرید و در ذهنتان از ضخامت آن صرفنظر کنید.اکنون شما یک دنیای دو بعدی دارید! در این صفحه کاغذ تنها موجوداتی می توانند زندگی کنند که طول و عرض دارند. به چپ و راست و جلو و عقب حرکت می کنند و هیچ ایده ای راجع به بالا و پائین ندارند. من یکی از این موجودات را با نام X در شکل زیر نشان میدهم.
حال فرض کنید که این X دنیای دو بعدی ما دیگر ساکنان آن دنیا را چگونه خواهد دید. بله… درست است همه ساکنان را به صورت خط و یا نقطه می بیند. بیایید تصور کنید که این X ما چه تصوری می تواند از دنیای فراتر (در اینجا سه بّعدی) داشته باشد؟ صریح می گویم : هیچ!
وقتی بّعد ارتفاع در دنیای وی تعریف نشده است او چگونه می تواند درکی از دنیای سه بّعدی داشته باشد. مثلن اگر من X را با ضربه ای به دنیایش (صفحه کاغذ) صدا بزنم، او تنها یک صدا خواهد شنید بدون اینکه کسی را ببیند. اگر مؤمن باشد چه بسا که صدا را برآمده از عالم غیب بپندارد حالیا که من، همان مولد صدا، خود موجودی سه بعدی هستم و او را از بالا نگاه می کنم.
حال فرض کنیم یک موجود سه بعدی (یک پیرامید در شکل بالا) بخواهد خود را به X نشان دهد و از دنیایش عبور کند. در زمان T=0 او (X) هیچ چیزی نمیبیند (سمت چپ شکل بالا). به ناگاه در زمان T=1 یک نقطه میبیند (بخش میانی تصویر بالا) که ناگاه در پیش رویش ظاهر میشود و به مرور تا زمان T=2 او این نقطه را در حال رشد به سمت پاره خط AB می بیند(سمت راست شکل بالا). حال بگویید آیا او هرگز میتواند بفهمد که این نقطه ای که به یکباره ظاهر شده است و به مرور بزرگ و بزرگتر میشود و دست آخر ناپدید شده یک “پیرامید” است؟! البته که نه. او می تواند در نهایت خود را متوهم یا رابط با دنیای “از ما بهترون”! فرض کند که همچون پدیده ای شگفت انگیز را شاهد بوده است!
حال همین مفهوم را بسط دهیم به دنیای سه بعدی خودمان. یک موجود با بّعد بالاتر چگونه می تواند تصویری از خود به ما دهد؟ ما هرگز نمی توانیم آن موجود را تصور کنیم ولی سایه اش را چرا. سایه یک مکعب بر روی جهان دو بعدی یک موجود دو بّعدیست پس سایه یک مکعب چهاربعدی (تسراکت) باید در دنیای ما یک مکعب سه بعدی باشد. من برای توضیح بیشتر توصیه می کنم این ویدئو از دکتر سیگن را حتمن ببینید.
حالا با این تفاسیر به لاست برمیگردیم. دراین سریال (که هفته دیگر تمام خواهد شد) ما با دو دنیای موازی طرفیم. یک دنیا که هواپیما در سال ۲۰۰۴ به آن (جزیره) سقوط می کند و یک دنیا که هواپیما به راه خود ادامه می دهد و در فرودگاه لوس آنجلس به زمین می نشیند. شاید خیلی بگویند این امر ممکن نیست، اما با درک دنیای چهاربّعدی به این نتیجه خواهید رسید که البته ممکن است. اما چه چیزی باعث تفکیک این دو دنیا از هم شده است: نیروی بسیار قوی الکترومگنتیک جزیره. که سایه اش در دنیای اول (بدون سقوط) غرق شده در دریاست و در دنیای دوم (پس از سقوط) زنده و پابرجاست.
دو دنیای فوق هر دو در یک فضای چهار بعدی می توانند وجود داشته باشند که البته تنها یک موجود چهاربعدی آنرا کاملن درک می کند و ما موجودات سه بعدی تنها می توانیم آنرا تصور کنیم و تنها یکی از این دنیاها را ببینیم و لمس کنیم. ولی این سریال کاری کرده است که ما همزمان بتوانیم هر دو دنیا را ببینیم که البته این دنیاهای سه بعدی درست مثل شکل بالای من (از نقطه تا پاره خط قاعده در دنیای دو بعدی) می توانند همینطور ادامه داشته باشند و بیش از دو تا باشند بدون اینکه این قسمتها در دنیای سه بّعدی هرگز با هم تداخل کنند. مگر در شکل بالا نقطه قرمز که توسط X دیده میشود می تواند در نظر X راس یک پیرامید تصور شود؟ در حالیکه من و شمای سه بّعدی کاملن می توانیم پیرامید را تصور کنیم و بدانیم جریان از چه قرار است.
در دنیای جزیره (دنیای دوم) هواپیما سقوط می کند و سه سال بعد ۶ نفر به طور معجزه آسایی (از دید آدمیان همان دنیا) باز می گردند. اما در دنیای اول هواپیما به راه خود ادامه می دهد و مسافران هواپیما به زندگی عادی خود مشغول میشوند. تنها یک نفر هست که می تواند بین این دو دنیا سیر کند و او کسی نیست جز دزموند.او کسیست که هم در دنیای اول مسافر هواپیماست و هم در دنیای دوم کنترلر انرژی جزیره.
برای اینکه این پّست بسیار به درازا نکشد توضیحات ریز سریال و جوابهای معماهای کوچکتر آنرا را به ذهن خود بینندگان این سریال واگذار می کنم ولی تنها همینقدر بگویم که با این دید مطرح شده، تمام معماهای لاست قابل حل خواهد گردید. وقتی دنیایی موازی دنیای ما وجود داشته باشد که ما آنجا هم بازیگران آن باشیم هر ناممکنی، ممکن میگردد بدون اینکه هیچگونه صدمه ای به علم و منطق این دنیائیمان وارد آورد!
منبع: neopolytheism
آلفردو جیمز پاچینو ۲۵ آوریل ۱۹۴۰ در نیویورک دیده به جهان گشود و پدرش «سالواتور پاچینو» کارمند شرکت بیمه و مادرش«رز پاچینو» خانه دار بود. وی در دوران جوانی و در حالی که بیش از ۲۲ سال از بهار زندگی اش نمیگذشت مادرش را از دست داد. پاچینو پیش از مرگ مادرش،زندگی چندان لذت بخشی را پشت سر نگذاشته بود و چون والدینش خیلی زود از هم جدا شده بودند،او مجبور شد به همراه مادرش به خانه پدربزرگش نقل مکان کرده و در آنجا اقامت کند.(نکتهای که قابل توجه است این است که اصلیت پاچینو سیسیلی میباشد و این امر در فیلم پدر خوانده به کارش آمده).ورود او به عرصه بازیگری را باید سال ۱۹۶۹ دانست. پاچینو در این سال در فیلم«ناتالی و من» بازی کرد و دو سال پس از آن نیز ایفای نقشی در «وحشت در نیلی پارک» را پذیرفت.
اما بازی در این دو فیلم هرگز او را راضی نکرد تا اینکه فرانسیس فورد کاپولا تصمیم به ساخت یکی از شاهکارهای تاریخ سینما یعنی فیلم «پدرخوانده» گرفت،نقش «مایکل کورلئونه» به او واگذار شد.«رابرت ردفورد و جک نیکلسون» و … جمعی دیگر از بازیگران معروف سینما مورد آزمایش قرار گرفتند اما کاپولا فقط یک نفر را میخواست و آن شخص کسی نبود جز پاچینوی کبیر. بازی بی عیب و نقص او در پدر خوانده همگان را مات و مهبوت ساخت و آغاز خوبی برای وی بود.پاچینو برای این فیلم نامزد دریافت اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد شد که البته هرگز به آن نرسید.
در سال ۱۹۷۳ او در فیلم های «مترسک» و «سرپیکو» بازی کرد.در مترسک نقش آدمی سرگشته را داشت که در پی هویت خویش است و در سرپیکو نیز یک پاچینوی تمام عیار بود.وی در این فیلم نقش «فرانک سرپیکو» افسر پلیسی را بازی کرد که فساد افسران مافوق خود را افشا میکند.پاچینو در همان سال بار دیگر نامزد دریافت اسکار شد اما باز هم این جایزه نصیبش نشد.اما منتقدان،جایزه «گلدن گلاب» را به سبب بازی در « سرپیکو » به وی اهدا کردند. از دیگر بازی های چشمگیر پاچینو میتوان به حضورش در فیلم های « پدرخوانده ۲ (۱۹۷۴)،بعد از ظهر سگی(۱۹۷۵) و عدالت برای همه(۱۹۷۹) » اشاره کرد.
پاچینو برای بازی در همه این فیلم ها نامزد اسکار شد ولی مورد بی مهری اعضای اسکار قرار گرفت.او میگوید:«من برای اسکار بازی نمیکنم،چون بازیگری عشق من است،عشقی که هرگز نمیتوانم رهایش کنم».او برای بازی در فیلم هایی چون « کرایمر علیه کرایمر(۱۹۷۹)، اینک آخرالزمان، متولد چهارم جولای(۱۹۸۹) » برای بازی دعوت شد ولی او قبول نکرد.هنگامی که کاپولا برای فیلم« اینک آخرالزمان»او را دعوت کرد،پاچینو در یک جمله پاسخ منفی به او داد:«من با تو به جنگ نخواهم آمد».
دهه ۹۰ را برای باید دهه نوینی برای پاچینو دانست،زیرا او که پس از بازی در فیلم « انقلاب(۱۹۸۵) » مبتلا به ذات الریه شده و مدت چهار سال نیز از عالم سینما دور مانده بود در فیلم « دریای عشق(۱۹۸۹) »بار دیگر خوش درخشید.از فیلم های معروف او در این دهه میتوان به « دیک تریسی،پدرخوانده ۳(۱۹۹۰)،فرانکی و جانی(۱۹۹۱)،گلن گری گلنراس(۱۹۹۲)،راه کارلیتو(۱۹۹۳)،التهاب(۱۹۹۵)،تالار شهر(۱۹۹۶)،وکیل مدافع شیطان،دنی براسکو(۱۹۹۷) و خودی (۱۹۹۸) اشاره کرد.اما برترین فیلم او در این دهه،«بوی خوش زن» در سال ۱۹۹۲ میباشد که جایزه اسکار را برایش به ارمغان آورد.او در این فیلم ایفاگر نقش مرد نابینایی بود که عشق به همنوع را به بهترین شکل ممکن بیان میکند.علاوه بر جایزه اسکار، جایزه گلدن گلاب نیز برای این فیلم از سوی منتقدان، به او اعطا شد.زمانی که نقش شیطان در فیلم « وکیل مدافع شیطان (۱۹۹۷) » را ایفا کرد،همه بزرگان ،نامداران،تماشاگران سینما و مردم عادی او را نابغه خواندند.
در سال ۱۹۹۶ از سوی انجمن «گوتام» جایزه ویژه یک عمر فعالیت هنری نصیبش شد و پش از آن نیز از سوی فستیوال بین المللی فیلم سن سباستین اسپانیا،جایزه مشابهی به او اهدا شد.او در سال۲۰۰۲ در فیلم « بی خوابی » نقش یک کاراگاه را بازی کرد که در تعقیب یک قاتل حرفهای است. « تاجر ونیزی (۲۰۰۴)» را باید بهترین فیلم او از سال ۲۰۰۰ به بعد دانست.پاچینو آنقدر استادانه در این فیلم بازی کرد که اگر خود « ویلیام شکسپیر» زنده بود انگشت به دهان میماند.
کمتر بازیگری در سینمای جهان میتوان سراغ گرفت که نظیر پاچینو قدرت بازی با چشم را داشته باشد.چشمان پاچینو قدرت صحبت کردن با مخاطب را دارد و میتوان برق خاصی را در دیدگان وی احساس کرد.این یکی از امتیازات منحصر به فرد او است و فیلم پدرخوانده ۲ اوج بازی وی با چشمهایش به شمار میرود. پاچینو در بازیگری دارای سبک ویژهای است و به واقع سرشار از استعداد است و به خوبی میتواند ایفاگر هر نقشی باشد. نکته برجسته در بیشتر بازی های او این است که مخاطب را با خود همراه میسازد.فرانسیس فورد کاپولا درباره او میگوید:«اگر کارگردان نمیشدم دوست داشتم یک پاچینو بودم».صدای گرم و دلنشین او در بازی به پاچینو کمک فراوانی میکند .گویی اعضای بدنش همه هنگام بازی واقعا بازیگر هستند.
در میان ستارههای هالیوود،بازیگران انگشت شماری چون مارلون براندو و…. میتوان یافت که صدایی مانند او داشته باشند.پاچینو تاکنون ازدواج نکرده است اما دخترخواندهای به نام جولی دارد و این دو(سینما و جولی) دو عشق آلفردو هستند. آل پاچینو در زندگی شخصی خود چیزی برای مخفی کردن ندارد و شاید به همین دلیل نزد مطبوعات و روزنامه نگاران از محبوبیت ویژهای برخوردار است.او انسانی وارسته و درستکار است که همواره تلاش دارد به همنوعان خود،آن هم به هر شکل ممکن کمک نماید و همین موضوع سبب شده تا وی دوست داشتنی باشد
درود بر شما دوستان عزیز
دوست داشتم امروز راجب سریال گمشدگان (لاست) براتون بگم. شما این سریال رو دیدید؟
از قسمت اول که این سریال رو آغاز به دیدن کردم، از لحظه ای که جک وقتی چشمانش رو باز میکنه خود رو در جزیره ای می بینه تا الان که قسمت ۱۰ از سیزن ۶ رو دیدمT سریال ریتم و ضرب آهنگ و البته داستان بسیار زیبایی داره. از تک تک شخصیت های فیلم که هر کدام از سویی از جهان آمده اند تا لوکیشن و داستان پیچیده و رمز آلود فیلم که هر لحظه بیننده رو بیشتر جذب و میخ کوب میکنه.
داستان جک، دکتر جراحی که در زندگی خود فشارهای روانی زیادی تحمل میکنه، از جمله تحقیرهای پدرش و طلاق دادن زنش و تحویل نگرفتن های پسرش، و همچنین حس پدر بودن برای جمع افراد جزیره حس جالبی به این کاراتر داده و خودم خیلی دوستش دارم.
سایر یا جیمز، با اون شخصیت جالب که به یکدنده ،مغرور، زیبا و جذاب بودن تو فیلم شناخته میشه هست که کارش تمسخر دیگرانه و میشه گفت بین سایر و لاک بر رقابت بر سر پرطرفدارترین شخصیت فیلم هست.
هارلی، شاید میشه گفت محبوترین شخصیت سریال باشه، چون خیلی ساده، توپل، بامزه هست و کاری هم با کار کسی نداره.
جان لاک، که شاید پرطرفدار ترین شخصیت فیلم باشه. فردی که قبل از سقوط هواپیما به جزیره معلول بوده ولی با سوقط به جزیره قادر به راه رفتن میشه، حس قهرمان پروری زیاد داره و دوست داره همه کارها رو خودش انجام بده، و تنها کسی هست که دوست داره تو جزیره بمونه. تا حدودی باهوشه ولی گاهی اوقات احساسی تصمیم میگیره. به سرنوشت بسیار بسیار اعتقاد داره و فکر میکنه دلیلی داره که افراد به این جزیره کشیده شدند. و جمله ی معروفش که به جک میگه: “هر اتفاقی که در این جزیره می افته، یک دلیل داره”.
و البته شخصیت های بسیار زیاد دیگه مثل سعید، کیت، سان، جین، چارلی و …از جمله بنجامین لاینس که خودم خیلی از این کاراکتر خوشم میاد. کسی که همیشه به نظر من چیزی تو چته داره و ناگهان رو میکنه و از معرکه خارج میشه.
سریال لاست در مجموع سریال بسیار دیدنی، جذاب و تا حدودی آموزنده هست. داستان افرادی که سرنوشت آن ها چیزی که در سریال در محوریت قرار دارد، آن ها را به جزیره کشانده و حالا آنها باید سعی کنند تا جزیره را حفظ و نجات دهند.
این سریال دارای ۶ فصل هست که هر فصل شامل بیش از ۱۵ قسمت هست. فصل اول و پنج و شش این سریال به نظر بنده جذاب ترین فصل های این سریال هستند. تا فصل شش، دائم بر معماهای سریال افزوده میشود و در این فصل هست که آهسته آهسته پرسش هایی که در ذهن ببینده به وجود آمده شروع به پاسخگویی می شود.
در کل خودم اگر بخوام به لاست بین سریال های دیگرنمره بدم، از ۱۰ به این سریال ۱۰ می دم. سریال های زیادی دیدم، ۲۴، فرار از زندان، فرنج، زن خانه دار و … ولی این سریال به قول معروف چیز دیگریست. شاید دلیل آن هم داستان و خط سیر متفاوت این سریال باشد که از سایر سریال ها متمایزش کرده.
در هر صورت این سریال در ایران هم طرفداران بسیار دارد که مشتاقانه این سریال رو دنبال کرده تا بفهمند بالاخره این جزیره چرا باید نگهبان داشته باشه، جیکوب کیه، دود سیاه چیه؟ کیه؟ چرا جیکوب و فرد سیاه پوش (دود) با هم مشکل دارند؟ آیا بالاتر از این دو مقام دیگری هست؟ آیا این دو خود از کسی دیگر دستور می گیرند. آیا این دو همان فرشته و شیطان هستتند که فرمان بر خدایی بالاتر از خود هستند؟
باید منتظر باشیم تا سریال تمام بشود. خودم به شخصه آرزو میکنم سریال زیبا و پر معنی، همراه با پاسخ کامل و منطقی به معماهای به وجود آمده در ذهنم راجب سریال تمام شود.